تبليغاتX
پاپتی ثانی

پاپتی ثانی

آرشیو پاپتی

اردیبهشت 1386

صدقه سر دولت کریمه و خدمتگذار بلاگ شریفمان از آنجایی که ستر عورت کرده بود مشمول طرح بدحجابی قرار گرفت و ما نیز تصمیم بر نقل مکان کردیم به http://paapati.blogfa.com/.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:28  توسط پاپتی  | 

آیدای عزیز منو به بازی بهترین ها و بدترین ها دعوت کرده ازش خیلی ممنونم راستش داشتم عقده ای می شدم!!!! کسی من دعوت نکرده بود....

بهترین لحظه ی زندگی: با دکی مانولو کاملن موافقم که یکی از بهترین لحظات زندگی همانا لحظه ایست که بعد از مدت طولانی تحمل فعل و انفعالات کلیه ی گرامی به خلا می رسی و آی ........ اصلن انگاری روح داره پرواز می کنه بی معرفت، اونقد آدم خوش خوشانش میشه!!! البته گمانم مفارقت روح از بدن به هنگامه ی مرگ هم یکی از بهترین لحظه ها باشه!! ایشالاه نصیب همه مون بشه!!!!!!

بدترین لحظه ی زندگی: باز در تایید مطلب قبلی بگم که یکی از بدترین لحظات هم همانا لحظه ایست که بعد از تحمل طاقت فرسای فعل و انفعالات کلیه، درست در لحظه ای که فکر می کنی به خلایی رسیدی و می تونی به نیروانا!! برسی، با یه صف طویل از مشتاقان موال برخورد می کنی و همه ی آرزوهات نقش بر آب میشه و باید به یه انتظار جانفرسا تن بدی، آی این لحظات انتظار چقدر دیر می گذرند؟!؟!؟!؟

بهترین شخص در زندگی: والاه در این مبحث لکن جدل بسیار است و بین علما هم اختلاف است ولیکن از شواهد برمی آید آن نگون بختی را که ما خوشمان می آید، باید مجموع جمیع خصایل باشد و ... مثلن یه دختر پولدار خوشگل تحصیلکرده ای که تک دختر خونه باشه و عزیز کرده، ترجیحن یکی یه دونه باشه، داداش ماداش نداشته باشه حوصله ی سر خر ندارم ها!!!!! البته میشه تبصره هم داد که حالا اگه خیلی هم سواد نداشته باشه بهتره مخصوصن سواد ریاضی و حسابداری!! خب بالاخره کار از محکم کاری عیب نمی کنه!!!

منفورترین شخص در زتدگی: به قول دکتر شریعتی: "بزرگترین رنج پیامبر تحمل چهره های احمق بود در زندگی". آی این آدمای احمق عمر آدمو کم می کنن، طرف اگه شارلاتان و دزد باشه باز میشه یه جوری باش کنار اومد ولی با احمق جماعت هیچ رقمه نمیشه ساخت!

 به عادت این بازی ها منم؛ سپیده (لحظه ای مانند اکنون...)، خاتون، جوجو، پونی، شازده کوچولو(بانو)

پ.ن.؛ من فیلتر شده ام آیا؟؟!؟!  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:38  توسط پاپتی  | 

افرای گرامی امرمان کرده بودند به نگارش وصف بیستون؛

از کرمانشاه که به جانب همدان شوی به شش فرسنگی کرمانشاه کوهیست به ستواری فولاد که نشان از عشق دارد و این کوه را بیستون نامند، چنانکه گویند؛ نام ان بغستان بوده به چم جایگاه خدایگان و این نام به سایش زمان بهستان و بهستون نیز گفته شده تا آنجا که بیستونش خواندند. بر آن کتیبه ایست از داریوش هخامنش و نقشی از مهرتات دیّم و نقشی از هرکول که چون مقدونیان بر ایران مستولی گشتند نقشی از خدای قدرت خویش بر این کوه کندند که خدایگان پارسی به سخره گیرند!!!! و نقوش دیگر از اشکانیان و ساسانیان. اما آنچه بر این کوه جاوید است داغ عشق است، دیواره ی فرهادتراش.

چنان که نظامی حکایت کند از مادر کرمانشاهی خود، داستان عشق جاویدان فرهاد، چنین بوده؛

چون خسرو لشگر به نخجیر ارمنستان برد، بر فراز کوهی به نظاره ی دشت بود و نظر بر شیرینش فتاد که با کنیزکان به آب چشمه ای در بودند، چون آن سیمین تن بدید عقل از کف بداد و دل به مهرش بداد. خسروی تاجور به عشق شاهزاده ای ارمنی جانش گداخت، وزیر خود بگفت که حیلتی سازد و چاره ای کند کاین عشق تاب او بی تاب کرد، خردمند وزیر چاره ای کرد و نقشها بزد از خسرو بر پوست و بر راه شیرین بر درخت میخ کرد. شیرین چون بدان راه می گذشت در جمال نقش حیران شد و عاشق روی نقش پوستینه شد. وزیر کاندرین کار بود چون شیفتگی شیرین بدید قاصدی فرستاد که خواهی که بنمایم ترا روی حقیقی صاحب نقش پوستین، او خسرو است شاه شهان، شاه ایران. خسرو مر وصال شیرین را دست یافت.

اندی از وصل نگذشته بود  که خسرو به رزم با رومیان ساز کرد وزیر را گفت که قصری سازند مر شیرین را به بهین جای ایران که هیچش  گزند ناید جان شیرین، تا باز می گردد از رزم. اما..... حسد زن نخستین خسرو وزیر را مجبور به ساختن قصری کرد گرچه در آن زمان که خسرو به ایران بود جایی بود بسیار خرم و آبادان ولیکن به حرم تموز جهنمی بود به عینه. قصر ِ شیرین ساخته شد و خسرو بپسندید و شیرین جایگزین شد به قصر و خسرو آهنگ رزم رومیان کرد و رفت.

شیرین را از آن رو شیرین گویند که هر صباح به شیر حمام می کرد. شیر از رمه هایی در بیست فرسخی می آوردند و این کاری بود صعب مر هر روز. فرهاد را که والادگری بود کرمانشاهی گفتند که کانالی سازد از جایگاه رمه ها تا قصر که شیر از این کانال سوی حوض حمام شیر شیرین آید. چون این کانال ساخته شد فرهاد را به درگاه شیرین بار دادند مر گرفتن دستمزد خود. فرهاد را نظر چون به شیرین فتاد دل بر او بست سخت.

خسرو چون بازگشت از رزم خبرش آوردند که والادگر کرمانشاهی به عشق شیرینت به عالم علم شده چاره ای ساز که آبروی ملکتت می رود بدین عشق که او دارد.

مشاوران پند او دادند که قتل او به دست چون تو دادگستری ننگ است پس به شرطیش گمار محال و امیدش ده که گر کند شیرینش بدهی.

فرهاد را خواندند به بارگاه شاه. ورا خسرو گفت به راه سپاه ایران کوهی است که هنگامه ی عزیمت سپاه سدیست  و بایدش دور زدن و این خستگی فزاید و وقت بکشد از ما، چاره ای کن! بدین کوه راهی بگشا و سوراخی نقب کن که سپاه بگذرد از آن به سهولت و راه نزدیک گردد بدین ترفند، گر چنین کنی شیرینت بدهم –خیالش بود که هرگز نپذیرد این شرط و به حکم ِ داد، رقیب از میدان بدر برده است و تاریخ دادوری او گمان بد نبرد- زهی خیال باطل!!!

فرهاد شرط بپذیرفت و به کار کوه اندر شد. به رسم دلبری، گاه شیرین عیادتش می کرد به نوازشی و بازش می داشت از این کار صعب و این شرط محال و این عشق بی انجام، لیک فرهاد سر دیگر داشت، عشق شیرین به سر داشت.

میزد هر روز زخمه بر جان و تیشه بر کوه، چنان که به سالی آنقدَر کند که گمان شد که او شرط به جای آورَد و شیرین آن خود کند. خبر آوردند خسرو را که کاین عاشق قوی پنجه کوه به نرمش آورده و دیری نپاید که شرط به جای آورد و به رسم وفا بایدش شیرن را بدهی و این کوس بی آبرویی شاه بر فلک زند. نظرها داده شد و زان میان کسی بگفت که خبر مرگ شیرینش بدهیم که فسرده گردد و دست از کار بشوید و شرط بر زمین ماند و این رای پسندیده گشت.

خبر مر فرهاد را بردند که چه می تراشی کوه؟! شیرین از دست بشد و تو در خیال خامی. ناله ای کرد و تیشه انداخت و بر فرق خود بزد و فرق خود بشکافت از فراق و جان بداد.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:47  توسط پاپتی  | 

چند روز پیش برا انجام کارهای استخدام رسمی شدنم رفتم اداره تامین منابع انسانی سازمانمون. آقایی که مسوول انجام همین امور بود برگشت گفت "ببین تو دیر اقدام کردی، حالا هم وقت خیلی کمه، ما نمی تونیم توی این مدت کم همه ی مراحل کارتو طی کنیم باید زودتر از اینها اقدام می کردی" ای بابا آقا دمت گرم یه کاریش بکن هنوز که وقت هست!! خب یه کم این زمان انجام اون مراحلو تندترش کنید که مام این وسط کارمون گیر نکنه" "نه به این سادگی هام نیست که،... تو باید از هزار تا فیلتر بگذری تا بتونیم استخدامت کنیم همه ی این ها هم 6 ماهی طول میکشه!!!!" "اِ یعنی چی؟!؟!؟! .... مگه من تا حالا برا شما کار نمی کردم دیگه کدوم فیلتر؟؟!؟! اگه مشکلی بود که همین الان هم غیر قانونی ام دیگه!!!!!" " نه اصلن ببین برو پیش مدیر، مدیر هر چی گفت همون کارو می کنیم!! تو انگار اینطوری قانع نمی شی!!" پرونده مو زدم زیر بغلم و راه افتادم رفتم اتاق مدیر. چند دقیقه ای معطل شدم تا بالاخره اذن دخول فرمودند. "حاجی ... من الان کارمند شما هستم و طبق بخشنامه ی .... می تونم رسمی بشم ولی خدمت آقای ... که رسیدم فرمودند که دیر شده و باید زودتر خدمت می رسیدم برا انجام این کار، می فرمایند که باید مراحل طی بشه که حداقل 6 ماه طول می کشه! حاجی استحضار دارید که من همین الان چند سالی میشه که دارم اینجا خدمت می کنم این یعنی اینکه هم مراحل گزینشی رو طی کردم و هم از لحاظ فنی و کارم هم مشکلی ندارم.. می خواستم عنایت بفرمایید دستوری بفرمایید که مشکل من حل بشه... خدا خیرتون بده" "ببین جوون ... قانون میگه که برا استخدام رسمی شدن مراحلی وجود داره و ما نمی تونیم از خودمون این قوانینو تغییر بدیم....." "آخه ... حاج آقا ...صحیح می فرمایید.. ولی من که ...." "می دونم ولی این قانونه" "حالا حاج آقا نمیشه شما یه التفاتی بفرمایید..." "نعوذبالله تو می خوای من کار حروم بکنم جووون!!" "نه حاج آقا اختیار دارید...." هیچی دیگه! خفه خون گرفتم و نشستم تا اینکه حاج آقا عنایت کنند و نامه ی ما را پاراف کنند و زیرش بنویسه که از نظر قانون مانع داره. در همین بین منشی (فکر بد نکنید! منشی حاج آقا یه آقای ریش گنده ی طالبان بود!!) حاج آقا اومد تو، حاج آقا رو کرد بش و گفت " راستی توی استان .... شهر یا بخش بوستان داریم؟؟!" "نمی دونم حاج آقا! ولی اجازه بدید می پرسم، عرض می کنم خدمتتون" " حالا!..... آقای نون رو می شناسی؟!!" "آه... آره حاجی .... این بنده ی خدا چند باریه که گزینشش مشکل داره! باید عذرشو بخوایم!!" " امروز بخشدار همون بوستان تماس گرفت، می گفت خیلی جای خوش آب و هواییه و خیلی هم قشنگه! از ما دعوت کرد که حتمن چند روزی بریم اونجا و از این نعمت خدا استفاده کنیم! در ضمن سفارش هم کرد که آقای نون هم از بستگانشونه، خواست که مشکلشو حل کنیم.... حواست باشه یه جور کارشو راه بنداز....." "چشم حاجی! چشم!" ای بابا اگه مشکل اینجوری حل میشد کاش از همون اول یه صف استاندار و وزیر و نماینده ی مجلس و ... راهی می کردم اینجا بلکم افاقه می کرد!!! یه آقایی هم پشت بند منشی داخل اومد و حاجی هم یه امضا زد زیر ورقه ش و آقاهه ضمن اینکه داشت تشکر می کرد که کارش راه افتاده گفت که "حاجی تا عمر دارم دعاگو هستم" حاجی هم با تمانینه ی خاصی و در نهایت فروتنی فرمود " احسنت! احسنت! دعا کن من شهید بشم!"

پ.ن.1 : بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران/ کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

پ.ن.2 : از همه ی دوستانی که توی این چند وقته نتونستم بشون سر بزنم عذر می خوام! ایشالاه بزودی همه ی نوشته هاتون رصد میشه!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 17:5  توسط پاپتی  | 

لکن به اطلاع کلیه دوستان و بستگان می رساند پاپتی تا به امروز زنده است و لذا بدینوسیله از تمام کسانی که می خواهند سر به تن پاپتی نباشد عذرخواهی می نماید.

یه مدته که یه خرده همچی بگی نگی سرم شلوغه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:10  توسط پاپتی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:28  توسط پاپتی  | 

فروردین 1386

توي اين ايام عيدي خاله ي ما که برا ديد و بازديد جماعت قوم و خويش از فرنگستان اومده بود ايران، هوس کرده بودند که يه سفري هم داشته باشند و چند شهري از ايران را ببينند و از اونجايي که من هميشه پايه ي مسافرت هستم منم باش راهي شدم.

صبح ساعت 6 رسيديم به مقصد و رفتيم يه هتل اسم و رسم دار و کاردرست!!! وقتي خواستيم اتاق بگيريم گفتند که بايد حتمن از اماکن يه نامه بگيريم که ما با هم نسبت داريم که به ما يه اتاق بدن!! "اي بابا بي خيال اين سر صبحي کجا بريم؟! حالا نميشه بي خيال شيد؟! به ما يه اتاق بديد بريم يه کم که استراحت کرديم دم ظهر با فراغ بال و سر صبر ميريم از اماکن هم نامه مي گيريم!!" "نه آقا!! نميشه دستوره!! برا ما مسووليت داره" " بابا ما خير سرمون خاله و خواهر زاده ايم کوتاه بيا!! " نه خير آقاهه کوتاه بيا نبود که نبود، رفتيم اماکن، از دم در که مي خواستيم وارد بشيم يهو رييسشون اومد و دستور داد که به خاطر صبحگاه تا هفت و نيم هيچ کاريو راه نندازند!! "اي بابا جناب سرکار!! خدا وکيلي ما مسافريم و کلي راه اومديم و الان هم خسته ايم به شدت، يه لطفي بکن و اين دو خط نامه رو به ما بده بريم"  با چه فجاعتي ما رو انداختند بيرون و ما هم ديگه بي خيال نامه شديم و برگشتيم هتل.

"اي .... به اين مملکتتون!!! نخواستيم بابا!!! يه اتاق نخواستيم!! دو تا اتاق بديد به ما، بريم يه استراحتي بکنيم!!!" "خب آقا از همون اول مي گفتيد!! (اي نامرد) حالا هم اشکال نداره اگه مي خوايد بيشتر از يه روز بمونيد بريد برا روزهاي بعدي حداقل يه نامه بگيريد که هزينه تون کمتر بشه!!!" "من غلط بکنم اگه بخوام بيشتر از يه شب توي اين جهنم بمونم!!! نه داداش قربون دستت!! همين امشب به سرمون هم زياده!!" دو تا اتاق گرفتيم و هر کدوم رفتيم توي اتاق خودمون.

يه چرتي زديم و يه دوشي گرفتيم که خاله م زنگ زد که "من چايي دم کردم بيا يه چايي با هم بخوريم و بعدش هم راهي بشيم و بريم شهرو بگرديم" منم رفتم اتاق خاله که چايي اي بخوريم و بزنيم به در و دشت!

توي اتاق نشسته بوديم که تلفن اتاق زنگ زد، خاله گوشيو برداشت "ببخشيد همراه شما (يعني من) توي فرمشون شغلشونو ننوشته بودند، شغلشون چيه؟!؟" "......" "خب ممنون ببخشيد که مزاحم شدم!" چند دقيقه بعد يکي اومد در اتاقو زد "ببخشيد همراهتون توي اتاقشون نيستن؟!؟!؟!!؟!؟!؟" "نه اينجاست!! اومده يه چايي بخوريم با هم!!!" "ا ِ ..... شما اجازه نداريد اتاق همديگه بريد" "ببخشيد يعني چي؟؟؟! يعني ما حق نداريم يه لحظه هم با هم گپي بزنيم؟!؟" " نه شما اگه خواستيد با هم گپ بزنيد لطف کنيد توي لابي با هم حرف بزنيد" "برو بابا......"

اون روز همه ي روز شهرو گشتيم وبازارها و جاهاي ديدنيشو ديديم و شب برگشتيم هتل، يه گروه سي چهل نفري دختر و پسر جوون از قرار دانشجو بودند همون لحظه رسيده بودند هتل و اتاق گرفتند..... آقا اگه بدونيد تا صبح چه خبر بود و چه رفت و آمدي بود بين اين اتاقهاي اينا؟؟!؟!؟!؟ فقط اين وسط من و خاله م به هم نامحرم بوديم!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:58  توسط پاپتی  | 

در خبرها آمده بود پرتقال فروش خیری در روزهای عید 1386 هزار تن پرتقال خود را به قیمت 350 تومن در اختیار قشر آسیب پذیر (مستضعفین، محرومین، کارمندان و یا هر کوفت دیگه ای که اسمشو می ذارن) قرار داد، از آنجایی که قیمت مصوب پرتقال دولتی کیلویی 650 تومن است، این پرتقال فروش این روزها کجاست؟

الف) زندان: به جرم اختلال در نظام اقتصادی کشور و ایجاد تورم به دست نشاندگی آمریکا و انگلیس و حمایت مالی اسراییل

ب) امین آباد: آدم عاقل مگه همچو کاری می کنه؟!؟!

ج) سینه ی قبرستان: سکته به علت پی بردن به ضرر 300 میلیونی نسبت به قیمت دولتی

د) زندان: به استناد قانون از کجا آوردی؟ (ثروت های باد آورده)

ه) زندان: به همراه پاپتی به علت نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی

پ.ن.1- دوستی از سفر آمده که مرا جان است.

پ.ن.2- آقا این وبلاگهای دوستان چرا اکثرهم فیلتر شده؟! توروخدا بجنبید یه کاریش بکنید! مردیم در حسرت خوندن مطالبتون!

پ.ن.۳-  استاد یدالله بهزاد کرمانشاهی هم کوچید!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 15:17  توسط پاپتی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:27  توسط پاپتی  | 

اسفند 1385

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

در سالی که گذشت فرازها و فرودهایی پیشاروی همه ی ما بود که گاه موجبات ملالمان میشد و بایسته است که از این فرازها و فرودها سرمشق هایی سازیم سال جدید را. امروز جامعه ی ما جامعه ایست پویا و روبه جلو هدف ما باید سرفرازی آن باشد هر چند با ارکان حکومتی آن مخالف باشیم، این بهانه ای پذیرفته نیست اگر بگذاریم جهل حکام بر ما مستولی شود و عنانمان بگیرد و به ناکجاآبادمان برد، هلا! ای صاحب فکران و اندیشمندان که عرصه، عرصه ی ماست و وقت، وقت شکوفایی افکار ما. بدانید که ایران به شمایان چشم دوخته و آینده از آن آنان است که می سازندش، جامعه ی مجازی ای که ساخته ایم خود می تواند پیشرو باشد در نشر و پرورش آنچه خوب است پس همتی خواهد. دانشجویان و دانش آموزان به کسب دانش و فناوری و استادان به آموزش و هنرمندان به هنر خود باید بسازیم ایران را. ایران آباد کورش را و نه ایران ویران ملایان را!

خدایا این سال جدید را بر همگان مبارک و میمون بگردان!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:51  توسط پاپتی  | 

در بیست و پنجم صفر سنه ی سبع و عشرین و اربعمائه و الف به کرمانشاه خواهم شدن. شهریست خوش و آبادان بر لب قره سو و این آب را از آن سبب "قره" گویند که چون پیغامبر نامه ای نبشت مر خسرو را و این نامه بدو رسید، او را خشم گرفت از بردن نام الله پیش از نام وی و آن نامه بدرید و کرمانشاهیان بر این باورند که بدین آبش انداخت و این آب را زان پس "قره" یعنی "سیاه" گویند. شهر را بر دشت کرمانشاه بنا کرده اند که از شمال به کوه طاق بستان و از جنوب به کوه های سفید محدود است و چنان که گام کردم طول آن به طریقه ی فرنگیان 20 کیلومتر است و عرض آن بیش از 15 کیلومتر. مرکز آن میدانی باشد آزادی نام که کرمانشاهیان آنرا "گاراژ" خوانند. از گاراژ به جنوب که شوی بافت اصلی و پیشین شهر است و مراکز خرید نیز در این بافت است.

مردمان کرمانشاه به زبانهای فارسی با گویش کرمانشاهی و کردی سخن می گویند. آنچه در اینان دیدم مهمان نوازیست چرا که سده هاست میزبان زایران حرم امامان بوده اند. از سوغات ها کرمانشاهیان در شیرینی مهارت دارند و این نیز بدان سبب است که خود مردمانی شکم پرستند و نیز زایران را بدین شیرینی ها پذیرایی می کردند. این شیرینی ها بسیار می مانند چنان که زایر را در راه حرمهای عراق توشه ای بوده مفید و مغذی، که فساد نپذیرد. نان برنجی و کاک خود وعده ای می توانسته باشد غذای زایران را. دودیگر سوغات این شهر پای افزاریست "کلاش" نام که مردمان دیگر ایران انرا "گیوه" نامند و این نیز هم به سبب رهواری این پای افزار در کوهستانهای کرمانشاه است و هم پای افزاری پسندیده بوده مر زایران را که بدان طریق صعب عراق بپیمایند.

مردمانی هستند شاد و بزله گو و همچنین دلیر که بسیار هجمه های انیرانان را دفاع کرده اند در تاریخ ایران و مرزهای کشور به دلیری خود نگاه داشته اند از شر آفات دشمنان.

از بناها که در این شهر است دو طاق است که به دستور شاپور دیّم و خسرو پرویز کنده شده در دل کوه طاق بستان و نقوشی از اینان و بزم و رزمشان بر آن است و دودیگر تکایایست از عهد قاجار که از جمله است تکیه ی معاون الملک و تکیه ی بیگلربیگی و ... سدیگر بازار سنتی است که بازاریست به طول 13 کیلومتر به ابتدای مسجدی به نام هاشمی و انتهای مسجدی به نام میبدی، که در آن افزون از پنجاه و هفت کاروانسرا و مساجد و حمامهای بسیاری بوده که برخی از آنان هنوز بر جایند، چهارم کلیساها و خانقاه هایست از گذشته و و بسیاری دیگر.

در هشت فرسخی شمال شرقی کرمانشاه بیستون است، بیستون عشق.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 16:4  توسط پاپتی  | 

یه دختره هست توی فامیل ما که یه زمانی رییس بسیج خواهران یکی از دانشگاه ها بود و خیلی از این خواهر حزبل ها!! توی اتاقش همه پر بود از عکسهای اسمشونبرهای مختلف! و خیلی هم مثلن مومنه و محجبه!

چند سال پیش یه خواستگاری براش اومد که همچی بگی نگی سرش هم به تنش می ارزید، طبق عادت مألوف همچو خانومایی که فقط توی مراسم خواستگاری یه کوچولو با شازده دوماد حرف می زنند که مثلن همدیگه رو بشناسن! توی مراسم خواستگاری هم این دو تا رفته بودن یه اتاق دیگه که با هم حرف بزنند!

از اونجایی که این خواستگار فلک زده رو هم من می شناختم گزارش مذاکرات اون شبشون پشت درهای بسته به من هم رسید! خواهر پرسیده بود که "نماز بی ولایت معنا ندارد! نظر شما چیه؟!" "والاه تا حالا به این فکر نکردم که نمازم هم باید مهر و امضای رهبری پاش باشه!" "یعنی چی؟؟!" "هیچی بابا! سخت نگیر!" و خواهر شروع کرده بودند به سوالات مذهبی پرسیدن انگاری که برا استخدام توی سپاه دارند مصاحبه می کنند! تا اینجا که دیگه بحث رسیده بوده به روابط زن و شوهری، "شما از اون مردایی هستید که زناشونو کتک می زنند؟" این شازده دوماد هم که دیده بود همه چی اسلامی شده تا حالا، یه جواب دندان شکن اسلامی جور کرده بود که خواهر بدونه که یه من ماست چقد کره داره؟! "والاه من از اونجایی که سعی می کنم که زندگیم بر اساس دین مبین اسلام باشه و از دستورات اون عدول نکنم طبق فرموده ی قرآن در سوره ی مبارکه ی نسا برای تنبیه زوجه ی خودم از مراحل سه گانه ی تبیه اسلامی پیروی می کنم که صد البته در مرحله ی سوم قرآن در صورت عدم تمکین اجازه ی زدن زنان رو هم به مرد میده!" "یعنی چی؟!! یعنی شما هنوز می خواهید مث مردای بدوی عرب زنتونو کتک بزنید؟!" "نه عزیزم من که از خودم نمی گم! قول قرآنه و چون می خوایم یه زندگیه قرآنی داشته باشیم این یه بخش از احکام قرآنه!!!" "در هر صورت این چیزی که شما می گید برا مردای عرب اون موقع بوده الان کاربرد نداره!" "نه!! اشتباه نکنید قرآن برای تمام نسلهای بشره!!" خلاصه خواهر کلافه میشه و بحثو عوض می کنه و به پرسش بعدی می رسه "از اونجایی که من شغلم طوریه که یه شب در میان باید شیفت باشم و نمی تونم توی خونه باشم و یا شاید گاهی هم یهو وسط شب به من نیاز داشته باشند و من باید برم شما که مشکلی ندارید؟!" "من نمی تونم اجازه بدم زنم جز در ساعات اداری سر کار بره من دوست دارم زنم بیشتر با خانواده ش باشه!" "ولی شما نمی تونید یعنی اجازه ندارید این حق طبیعیه منو از من بگیرید من باید کار مورد علاقه مو انجام بدم!" "ببخشید بنا بر احکام اسلام شما اگر حتا خونه ی باباتونم بخواید برید باید از شوهرتون اجازه بگیرید و اگر شوهرتون اجازه نده حتا اگر پدرتون محتضر و در حال مرگ هم باشه نمی تونید بدون اجازه ی شوهر از خونه بیرون برید!!" "نه یعنی چی؟! شما دارید همه ی حقوق ما زنها رو زیر پا میذارید این حرفا مال 1400 سال پیش بود که ال بود و بل بود...." باز هم خواهر مغلوبه شدند! و بحث رو عوض کردند "خب بگذریم! شما تا چه حد به زن و خانواده تون پایبند هستید و وفادارید؟!" "البته من خانواده مو خیلی دوست خواهم داشت ولی از اونجایی که اسلام به من اجازه میده که در لحظه 120 زن عقد موقت هم داشته باشم و یا 4 زن عقد دایم، پس شاید خیلی پیش بیاد که بخوام از این امکان هم استفاده کنم که به راه های غیر شرعی کشیده نشم!!!" "یعنی چی؟! این چه فرقی داره با همون هرزگی و خانوم بازی متداول دیگران؟!" "استغفرلله! این چه حرفیه که می زنید؟! چرا کفر می گید؟!؟ می دونید شما دارید حلال خدا رو حرام می کنید و کافر هستید؟!!؟ حکم اسلامه!" دیگه خواهر ضربه فنی شد. بعد از اون ماجرا دیگه خواهر حزبل قصه ی ما بی خیال این قرتی گیری های بسیج مسیج شد و زد تو خط مخالف! و مانتو چسبون می پوشه قلمبه و سلمبه همچی بیرون می زنه!! و گیس بیرون می ذاره و ... حالا به هر کدوم از دختر های جوون تر فامیل که میرسه میگه " بچه ها زندگی کنید! شاد باشید و برا خودتون شادی درست کنید! خودتونو اسیر نکنید! تا می تونید لذت ببرید و قدر این ایامو بدونید و هر کاری که دلتون می خواد بکنید!!!......."

پ.ن.: یه گروه در یاهو راه انداخته ایم به جهت دوستان بلاگر٬ خواهش می کنم بیایید و عضو شوید!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 15:52  توسط پاپتی  | 

دوره ی راهنمایی که بودم، یه دوچرخه داشتم که می خواستم بفروشمش و با یه مقدار پس اندازی که داشتم رو هم بذارم و یه میکروژنیس که تازگی ها توی بازار اومده بود و از آتاری هم خیلی بهتر بود بخرم برا خودم. یه دوستی داشتم که خیلی از این دوچرخه ی من خوشش میومد و می خواست بخردش، اما چون خانواده ی چندان دارایی نبودند نمی تونست و هی هم میومد و اصرار می کرد که من بش ارزونتر بفروشمش که بتونه بخردش، ولی خب من اگه اونو ارزونتر می دادم دیگه نمی تونستم میکرو بخرم، اون هم هی اصرار می کرد و گاه و بیگاه میومد و میخواست که بش تخفیف بدم، تا اینکه بابام هم از ماجرا خبردار شد و فهمید که می خوام دوچرخه رو بفروشم و اونم خواستارشه ولی پول کافی رو نداره! حاج بابا که اصرار اونو و انکار منو دید گفت که دوچرخه رو بش ببخشم و در عوضش بم پول میده که بتونم میکرو رو بخرم! و اینطور شد من دوچرخه رو دادم به این دوستم و یک دو سال بعد هم خونه مونو عوض کردیم و از اون محله رفتیم!

من دیگه این دوستمو ندیدم و به محله ی قدیمی هم سر نزدم! تا اینکه چند روز پیشا که منتظر تاکسی بودم یه زانتیا واساد و به من اشاره کرد که سوار شم! اولش مشکوک بودم که با منه یا با کس دیگه ای! رفتم و سوار شدم! وه وووووووووو خودش بود! همون دوست قدیمی!

تعریف کرد که چند سال پیش پدر بزرگش توی شهرستان فوت شده و زمینهای زیادی براشون ارث گذاشته و اینا هم زمینها رو فروختن و باش کار و کاسبی راه انداختند و الان وضعشون خیلی خوب شده! شام منو دعوت کرد خونه شون! ماشاالله خونه شونو کوبیده بودند و یه آپارتمان 16 واحدی خوشگل جاش ساخته بودند که یه واحدش هم برا این بود! خیلی خوشحال شدم، ولی... بخدا آدم حسودی نیستم ها!! ولی کمی تا قسمتی هم بعضی اعضا و جوارح تحتانی ام هم سوخت! من الان همون دوچرخهه هم ندارم که باش طی طریق کنم ولی... . نه بابا بی خیال! خدا رو شکر! خدا رو شکر که وضعش خوب شده و منم می تونم خوشحال باشم که دوستم برا خودش کسیه و یه تاجر خوب شده!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 12:33  توسط پاپتی  | 

دیروز ساعت 11 و نیم می خواستم یه بنده ی خدایی رو ببینم که محل کارش یه محیط نظامیه! از در که می خواستم برم تو دژبان جلومو گرفت و گفت اجازه ی ورود ندارم! گفتم با حاج آقا ... کار دارم! " اگه کار دارید بعد از نماز بیایید الان وقت نمازه!" " خب! حالا که هنوز اذان نشده بذار برم، چند دقیقه بیشتر باش کار ندارم!" " نه فعلن ما اجازه نداریم کسی رو راه بدیم داخل!" " خب کی این وقت نماز تموم میشه؟!" " ساعت یک و نیم، دو!" بهم ریخته بودم! چه خبره؟!! مگه جعفر طیاره! " ببخشید! من خیلی وقته نماز نخوندم یادم رفته نماز ظهر چند رکعت بود؟!؟! بیشتر شده توی این چند وقت؟!؟!" " یعنی چی؟؟!؟!" " یعنی اینکه مگه نماز ظهر و عصر بیشتر از 8 رکعته؟!؟! پس چرا این همه طولش میدن؟!؟" " به تو چه؟! دلشون می خواد! اصلن می خوان استراحت کنن!" " یعنی چی می خوان استراحت کنن؟! مگه ساعت کاری نیست؟!!؟ پس برا چی پول میگیرن؟!" "خیلی حرف میزنی ها!! میدم همین جا بازداشتت کنن ها!" " خب بابا! حالا چرا می زنی؟!؟!" راه مو گرفتم و اومدم بیرون!

 ولی خدایی تا کی باید وقت مردم به خاطر این وقت نماز گرفته بشه؟! اونم نمازی که یا خونده نمی شه، یا اگر هم خونده بشه فقط برا ریا است؟! اونم دو ساعت!! آخه چرا یکی نیست به این مثلن مومنین بگه بخدا شما پول میگیرید که کار کنید نه اینکه توی محل کار نماز بخونید! فکر نمی کنید پولی که می گیرید باید حلال باشه؟!؟!

پ.ن.- لکن در مورد پست قبلی شبهاتی پیش آمده بود٬ لازم دیدیم رفع کنیم. لکن شما تصور بنمایید اگر منکر ولایت فقیه واجب الدم باشد به قول این بابا (تمساح یزدی)٬ پس منکر امامت حکمش چیست؟!؟ اینجاست که می بینیم چیزی در حدود یک میلیارد و صد میلیون مسلمان واجب الدم می باشند و این حکمی گزاف است که بی شعوری صادرکننده ی آن را می رساند. والسلام من اتبع الهدی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 14:26  توسط پاپتی  | 

یکی از آشنایان که روحانیه و بچه میدون شوش، با اینکه خیلی وقته که ملا شده ولی هنوز گاهی خلق و خوی شوشی خودشو داره! این آقای ملا چند سال پیش استاد ارزیاب پایان نامه های حوزه های علمیه ی خواهران بود. تعریف میکرد که یه روز توی دفاعیه یکی از این حاج خانوما، حاج خانوم توی پایان نامه ش که درباره ولایت فقیه بوده از قول تمساح یزدی نوشته بوده که "انکارکننده ی ولایت فقیه، مشرک بالذات بوده و ملحد و مرتد است و واجب الدم!" وقتی حاج ملا اینو میخونه ازش می پرسه: "به نظر تو دخترم امامت بالاتر است یا ولایت فقیه؟!" حاج خانومه جواب میده: "خب طبیعتن امامت! چون یکی از اصول مذهبه!" حاج ملا قاط میزنه: "خب پس این ک س شعرا چیه اینجا نوشتی زنیکه ی لکاته! جمع کن! جمع کن این بند و بساطتو! برو هر وقت آدم شدی و فهمیدی چی به چیه برگرد! وگرنه برو گم شو!!" و پایان نامه رو پاره میکنه و میندازه جلوش!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:41  توسط پاپتی  | 

نانوایی ها هم جوش ِ شیرین می زنند٬ بیچاره فرهاد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 18:30  توسط پاپتی  | 

دوستی دارم که دکترای هوش مصنوعی داره و آدم بسیار خوش مشربیه! چند سال پیش که توی یه دانشگاهی (دانشگاه آزاد یکی از شهرستانها) درس میداد اوایل ترم مشکلی براش پیش اومد که کل ترمو دیگه نمی تونست سر کلاس بره و درس بده و از اونجایی هم که نمی تونست کلاسشو تعطیل کنه و دانشگاه هم در صورتی قبول می کرد دیگه اون ترم درس نده که یه نفرو به جای خودش معرفی کنه که ادامه ی کلاسها رو برگزار کنه. این شد که از من خواست که اون ترم جای اون برم درس بدم در شرایطی که اون موقع من خودم هنوز دانشجوی کارشناسی بودم و بیشتر از 40 واحد هم از درس من مونده بود. قرار شد که منو به عنوان فوق لیسانس نرم افزار معرفی کنه که بتونم اونجا درس بدم و خودش هم یه مدرک جعلی نمی دونم از کجا برا من جور کرد و داد به دانشگاهه تا منو به عنوان استاد قبول کنن. خب! مدارک همه کامل بود و من پذیرفته شدم که اون ترم استاد دانشگاه بشم!!!!!

آقای دکتر هم لیست درسهایی که باید توی اون ترم من درس میدادم را دادند به من که آمادگی هم داشته باشم برا کلاسها!!!!!!!!!!!! وای!!! چشمتون روز بد نبینه!!! تقریبن 24 واحد مختلف در مقاطع کاردانی و کارشناسی!!! که حتا چند تا از درسها رو هنوز خود من هم پاس نکرده بودم!!! ای داد بیداد حالا چیکار کنم؟!؟!؟ خلاصه به هر جون کندنی بود جزوه های اساتید معتبر دانشگاه های مختلفو پیدا کردم و یه هیبرید از همه شون درست کردم!!

روز اول، اولین کلاسی که رفتم، خدا نصیب نکنه!! یه کلاس تقریبن 60 نفری که همه شون هم دختر بودن!! همه هم همسن و سال من و یا حتا بیشتر!! کب کرده بودم!! چند دقیقه ی اول که اصلن نفهمیدم چیکار کردم؟! اونا هم بی معرفتا فهمیدن چی شده؟! دیگه چپ و راست، زیر زیرکی تیکه مینداختند!! خدایا به جون دکتر مانولو قسم اگه از مهلکه جون سالم بدر ببرم، دیگه غلط بکنم هوس درس دادن بزنه به سرم!!!! اشکم داشت درمیومد!! ولی... ناگهان برقی از منزل لیلی بدرخشید! (چه ربطی به لیلی داشت؟؟!؟!!؟) یه کم دست و پامو جمع کردم و شروع کردم تند و تند روی تخته نوشتم!!! حالا ننویس، کی بنویس؟!؟!؟ خدا رو شکر درس مهندسی اینترنت بود و دست بر قضا به این چرت و پرت ها تسلط کافی هم داشتم!!! نیم ساعتی که از کلاس گذشت، خانوما یواش یواش آروم شدند و گوشی اومد دستشون که نه بابا اینکاره ایم!!!! خدا رو شکر اون کلاس به خیر و خوشی گذشت. کلاس های بعدی هم همینطور به خیر گذشت!!

از صمیم قلب از همه ی کسایی که توی پایان نامه ی کارشناسیشون اسم منو به عنوان استاد راهنماشون زدند عذر می خوام که پایان نامه شون به اسم یه استاد پاپتیه! که اون موقع خودش هنوز مدرک نداشته!! به خدا تقصیر من نبود که!!! وای ولی اگه بدونید چه حالی میده آدمو "استاد پاپتی" صدا می زنند؟!؟!

 

پ.ن.- خب به سلامتی چهارمین دوره ی مجلس خفتگان هم شروع به کار کرد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 21:55  توسط پاپتی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:26  توسط پاپتی  | 

بهمن 1385

1- من یه وامی گرفته بودم از یه بانکی، چند قسطی هم عقب افتاده بود، امروز گوش شیطان کر، پول یکی از پروژه های خیلی قدیمی رو پرداخت کردند به ما و خواستم که با این پول هم قسطهای عقب افتاده رو بدم و هم اینکه مابقی وامو تسویه کنم که دیگه قسطی نداشته باشم. خوش خوشان و سر مست راه افتادم رفتم بانک، آقای صندوقدار شروع کردند به محاسبه و گفتند که دویست و شصت و هفت هزار و پونصد تومن جریمه ی دیر کرد قسطهای عقب افتاده می شه، ما رو می گی؟؟!!؟!؟ "چه خبره؟؟!!؟!؟ سر گردنه ست مگه؟!؟!؟ اگه نزول گرفته بودم که کمتر می شد" داد و هوار و بگیر و ببند، قشقرقی راه افتاد توی بانک، رییس بانک اومد و پرینت قسطهای پرداختی رو از صندوقدار گرفت و منو آروم کرد و کشید یه طرفی و نشست به حساب کردن و گفت "جریمه ی دیرکرد شما دقیقن میشه بیست و یک هزار تومن." بازم قاطی کردم "بابا شماها دیگه کی هستید؟؟! چرا باید تفاوت حساب کردن یه چیز معلوم توی یه بانک بشه تقریبن دویست و پنجاه هزار تومن؟!؟! حالا فرض کنید من جیکم در نمیومد و همون مبلغ اولی رو می دادم این پول به جیب کی می رفت؟!؟!؟ چرا نباید این خرابشده حساب کتاب داشته باشه؟!؟!؟ برید بمیرید با این سیستمتون....." البته دیدم اگه بیشتر داد و هوار کنم شاید برگردن به همون حرف اولشون، پس بنابراین پولو پرداخت کردم و زودی از بانک زدم بیرون... ولی... بیابید پرتقال فروش را!! به نظر شما چند نفر بدون هیچ اعتراضی هر رقمی که گفته بشه پرداخت می کنن در روز؟؟!؟ چه درآمدی!!!!!!!!!...

2- فردا روز جشن سپندارمذگان است (همون ولنتاین ایرانی). این روزو به همه ی عشاق تبریک می گم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:40  توسط پاپتی  | 

ایده های خیلی زیادی توی سرم دارم که متاسفانه وقت ندارم. نه اینکه وقت نداشته باشم ها!! نه!! اتفاقن خیلی وقتا وقت اضافی هم دارم ولی... ولی یه خیال راحت می خواد اجرای این ایده ها... یه سر بی دغدغه... یه حس رهایی از همه چیز... یه جور سبکبالی... نمی دونم شاید یه دل یکدله؟!... شاید جرات بی خیال شدن دنیا و مافیها... شاید... دلم می خواست به هیچ کس جواب پس نمی دادم... حتا به خودم... یه جوری که می تونستم همه ی کارایی که می خوام انجام بدم... همه ی افکارمو پیاده می کردم... درگیر نمی شدم با دنیا... آزاد بودم... آزاد... عاصی میشدم به دنیای دیگران... عصیان می کردم در برابر همه ی ارزشهای پوچ جامعه... می شدم آنکه خودم می خواستم و می کردم آنچه خودم می خواستم...................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 20:24  توسط پاپتی  | 

اين روزا همه جا از اين انقلاب و ثمراتش داشتن حرف مي زدند، توي همين دهه ي مباركه ي زجر دانشگاه ما از فارغ التحصيلاي سالهاي پيشش دعوت كرده بود كه مثلن برا رشته ي ما يه انجمن فارغ التحصيلان تشكيل بدن كه دانشجوهاي بيچاره اي كه الان دارن درس مي خونن ما رو ببينن و فلاكتمونو از نزديك مشاهده كنن و بي خيال درس و كتاب بشن و از همين حالا برن پي يه لقمه نون كه خربزه‌ (درس) آبه!
ما هم به اصرار دوستان عليرغم مشغله، رفتيم كه ببينيم بعد از چند سال چه بلايي سر اون خرابشده ي دانشگاه اومده!
اون موقع ها كه دانشجو بوديم يه تحصن راه انداختيم كه مدير گروهمونو بر كنار كنيم، بركنار هم شد، البته من و دو سه تا ديگه از بچه ها هم دو ترم اخراج تعليقي خورد تو پرونده مون! حالا!!! حكايتيه اين تحصن كه بعدن مفصل مي گم! چند روز پيش كه گردهمايي بود رفتيم و با كمال تعجب! البته خيلي هم نه تعجب! همان آقاي دكتر ذغال فروشان! دوباره مدير گروه بودند و گروه هم همان وضع سابق را داشت! از قضا يه تشابهاتي هم بين انقلاب 57 با اين انقلاب دانشجويي ما بود!! (بيابيد پرتقال فروش را!!!) يكي از بچه هاي 74ي پيشنهاد داد آقاي دكتر ذغال فروشان! بچه ها خيلي مشتاق هستند كه بعد از مراسم شما به طور سمبوليك نيم ساعت كلاس معماري كامپيوتر برگزار كنيد و ما هم سر كلاس شما بشينيم!
معماري كامپيوترو يه بار با اينكه يه چيزايي نوشته بودم با نمره ي 3 منو انداخت و بار دوم هم با اينكه برگه ي سفيد تحويل دادم بم 19 داد!!! و هر دو بار بي هيچ دليل علمي كه با دلايل مصلحتي!!!!! الغرض ما كه معماري ياد نگرفتيم! اين شد كه بازم توي سالن داد زدم! "آره! راس مي گه استاد درس بديد! شما كه توي دو ترم هيچي درس نداديد كه ياد بگيريم، شايد توي اين نيم ساعت يه چيزايي درس داديد!!!!" آخ! آخ! اين جمله همانا و آتيش گرفتن جناب دكتر همانا و شروع انقلاب دوباره همانا!!! باز هم بچه هاي قديمي يه گروه شديم و دك و پوز مردكو پايين آورديم!! بسي شادمان شديم از اين شورشمان و بعد از چند سال باز هم احساس كرديم جوونيم و مي تونيم هنوز هم به اندازه ي دوره ي دانشجويي كله خر باشيم!!!

دوستان اگر اين چند وقت كمتر شد كه سر بزنم به بلاگاشون ببخشايند بر من، كه در حال جمع كردن تركش هاي انفجار نور بودم!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 15:37  توسط پاپتی  | 

لکن تا پس از این دهه یه خورده بگی نگی سرم شلوغه.

ولی یه چیز کوچولو بگم و فعلن برم!

دایی من پاپتی برخلاف من پاپتی نیست برا خودش خریه! و آی میلیاردر! آی پولدار! آی مایه دار!!

از سوابق سیاسی ایشان در زمان انقلاب از مادرمون که پرسیدیم فرمودند: "آره داییت همون وقتا هم انقلابی و خط امامی بود! عکسای امامو می برد توی در و دهات اطراف کرمانشاه به مردم اونجا می فروخت!!!" واقعن عجیب رشادت و روحیه ی انقلابی ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:18  توسط پاپتی  | 

یه استاد درس سیستم عامل داشتیم از اونا بود که به مدد دستمال بازیهاش دکترا گرفته بود و استاد دانشگاه شده بود. همیشه هم سر کلاس یه دعوایی درست می کرد، یعنی یه چیزی می گفت که بچه ها مجبور می شدند جوابشو بدن و دعوا بشه مثلن وقتی داشت زمانبندی پردازه ها رو توی سی پی یو توضیح می داد یه مثال از نونوایی بربری زد و به ترکها هم بد و بیراه گفت و همین باعث شد پان ترکهای کلاس داد و هواری راه بندازن و یکی از پان ترکها که قاطی قاطی هم بود سر کلاس بزندش که یادش نره.

ما یه انجمن علمی!!!مهندسی کامپیوتر داشتیم توی دانشگاه که دست بر قضا اون سال دبیر این انجمن من بودم، یه بار سر کلاس گیر داد که "اگه من یه بار دیگه از در این انجمن رد بشم دختر و پسرا نشسته باشن با هم بگن و بخندن برخورد می کنم باهاشون، برخورد فیزیکی ها!!!" "استاد شما در جایگاهی نیستید که بخواید همچو غلطی بکنین، حد خودتونو بشناسید، اگه برخورد فیزیکی بکنبد برخورد فیزیکی هم جواب می بینید!" خلاصه کلاس این آقا جبهه ی جنگی بود برا خودش، همه هم قید قبول شدن توی این درسو با این استاد زده بودند.

یه بار ماه شعبان بود و اومد سر کلاس و گفت "ماه شعبونه، انگار که نه انگار توی دانشگاه ماه شعبون شده، دخترا با یه لباسایی میان دانشگاه که آدم می ترسه باشون حرف بزنه، هیچکی به فکر نیست، آخه نامسلمونا ماه شعبونه! پیغمبر توی این ماه رختخوابشو جمع میکرد و شبا همه ش عبادت می کرد!" یکی از بچه ها که شیرازی بود جواب داد "استاد اون موقع ها که پیغمبر رختخوابشو جمع می کرد مردم غم نان نداشتن! عامو الان ملت گشنه ان!" "من که گشنه نیستم! تو اگه گشنه ای برو در مسجد گدایی کن!" " پاشو عامو! کاس کوزه ت جم کن!" و درگیری شروع شد و بحث رسید به شهدا، که می گفت " این دانشجوها باید از شهدای ما یاد بگیرن اونا همه شون نماز شب می خوندن هیچکدومشون توی فکر این دنیا نبودن اونا....." گفتم "ببخشید استاد چرا همیشه وقتی می خواید از شهدا اسم ببرید اونا رو یه ابر انسان می کنید چرا نمی گید اونا هم مث ما یه انسان بودن نمی گید مثلن شهید همت چل بار خواستگاری پرستارش توی بیمارستان رفت تا آخری زنش شد! چرا نمی گید از عاشقیت اونا؟! چرا این روی شخصیت اونا رو هم نمی گید؟! چرا اصرار دارید که بگید اونا اصلن آدم نبودن اصلن مث دیگران نبودن؟! چرا نمی گید چمران دوست دخترشو توی آمریکا قال گذاشت و رفت لبنان!!"اینو که گفتم آتیش گرفت " تو به این شهید بزرگوار توهین کردی باید ثابت کنی! وگرنه من پیگیری می کنم!" "شاهد هست و مدارکشم موجوده! هر وقت خواستید من میارم ثابت می کنم!!" "نه من نمی خوام ثابت کنی! باید معذرت خواهی کنی! وگرنه من پیگیری می کنم! نه از طریق دانشگاه ها!!! از طریق اطلاعات!! نمی ذارم توی این مملکت زندگی کنی دیگه!!" دیگه هیچی جوابشو ندادم و کلاس که تموم شد رفتم پیش رییس دانشکده که اونم دل خوشی از اون نداشت. "آقای دکتر... استاد سیستم عامل سر کلاس رسمن منو به وزارت اطلاعات تهدید کرده، طبق قانون، تهدید و ارعاب به نام اطلاعات جرم حساب میشه و طرف چه اطلاعاتی باشه و چه نباشه مجرمه! حالا شما پیگیری می کنید یا من از طریق مراجع قضایی پیگیری کنم!" "شما شاهد هم دارید برا این حرفتون؟!" "بله! همه ی بچه ها سر کلاس بودن وقتی این حرفو زد!!"

هفته ی بعدش سر کلاس براش یه نامه آوردن از آموزش که دیگه به وجودش توی دانشگاه نیازی نیست و از ترم بعد به فکر دانشگاه دیگه ای باشه!!!!

البته اون ترم غیر از دو نفر همه از درس سیستم عامل افتادیم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 14:42  توسط پاپتی  | 

السلام علی الحسین

وعلی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 0:24  توسط پاپتی  | 

من پنج شش تا شوهر خاله دارم، هر کدوم هم پخی هستند توی این مملکت الا یکیشون که دست بر قضا باحالترین و خوش مشرب ترین و شاید بشه گفت تیزهوش ترینشونه!!! این آقا حمید لرتوی یک از شهرستانهای لرنشین دبیره و یه باغ کوچولو هم داره که باغداری هم می کنه.

 ماجرا ها داره این آقا حمید، از ماجرای نیسان خریدنش که رفته بود یه ماشین سواری بخره که گهگداری باش یه مسافرت برن دسته جمعی با عهد و عیال و رفته بود و نیسان خریده بود و کلی هم توجیه می آورد که نیسان وسیله ای بسیار مفیده که می تونه کلی توی زندگیشون نقش داشته باشه و در نهایت نتیجه این شده بود که نه میشد با اون مسافرتی برن و نه باش کار میکرد که حداقل یه پولی باش دربیاره آخه به قول خودش خوب نبود توی اون شهر کوچیکی که همه میشناسندش و اون از دبیرای خوبشه بره با نیسان وانت کار کنه، افت شخصیت داره براش، تا اینکه مجبور شد چندماه بعد با کلی ضرر بفروشدش. الغرض قصه چیزه دیگه ای بود حرفمون رسید به اینجا، ماجرا مال عروسی خواهرمه.

عروسی خواهرم که بود ملت دیگه خودشون هلاک کرده بودند از بس از صب زده بودند و رقصیده بودند. دیگه آخرای مراسم بود که مجلس هم خودمونی تر شده بود همه ی زن و شوهرا و نامزدا دوتایی داشتن توی سالن می رقصیدند که خاله ی ما هم ویرش گرفت با شوهرش یه قر کمری بیاد اون وسط. خاله رو کرد به من و پرسید: "حمیدو ندیدی؟" "نه خاله!" "کجاس؟؟!!؟ ببین می تونی پیداش کنی بیاد با من برقصه!" حالا خاله کوتاه بیا نه اینکه شوهرتم خیلی بلده برقصه!؟!؟! ول کن بابا! من الان از کجا گیرش بیارم؟! ولی خب مجبور بودیم امر خاله را اطاعت کنیم! این شد که بسیجیدیم مر یافتن شوهرخاله را! توی سالن، طبقه ی بالا، همه ی اتاقا؛ نخیر شوهر خاله نبود که نبود، ای ول خوب مچشو گرفتم نکنه دیده خاله سرگرمه رفته - روم بدیوار-  آن کار دیگر بکنه!!! بیرون توی کوچه رو هم زیر و رو کردم، نبود که نبود، دیگه کلافه شده بودم، خاله هم گیر داده بود گیرش بیار ببینم چشم منو دور دیده کدوم گوری رفته؟! کوتاه بیا هم نبود که نبود! اینبار چند نفر دیگه هم همراه خودمان بسیجانیدم! کل خونه رو زیر و رو کردیم، توی حیاط که داشتم می گشتم، چشمم افتاد به باغچه، جلو که رفتم دیدم بعععله!!! آقا حمید کفشاشو درآورده و گذاشته زیر سرشو داره هفت پادشاه رو خواب میبینه!!! "آقا حمید! آقا حمید!!" "ها؟ ها؟ چنه کسی طوریش بی؟!؟!؟(ها چیه؟ کسی طوریش شده؟)" "نه بابا منم پاپتی آقا حمید! اینجا چرا خوابیدی؟! خب می رفتی طبقه ی بالا توی یکی از اتاقا می خوابیدی و کسی هم مزاحمت نمی شد! اینجا که همه ش سر و صداست!!" "نه! هی اینجا خوئه! دیم دار و درختی داره جون میئه سی هوفتن!!!(نه همین جا خوبه دیدم دار و درختی داره جون میده برا خوابیدن)" "آخه این طوری که نمیشه می چای" "نه باااااااااا مه عادت دارم مین باغ هوفتن(نه بابا من عادت دارم توی باغ بخوابم)" "حالا در هر صورت پا شو بیا تو که با خاله برقصی" "هییییییییییی برو وه خاله ت بوو حمید نیسا نجستمش!(برو به خاله ت بگو حمید نیست، پیداش نکردم)"  

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 23:14  توسط پاپتی  | 

اواخر دبستان توی محله ی قدیمیمون یکی از دوستای قدیمی بابام که صیغه ی برادری هم خونده بودند با هم، با خانواده ش اومدند و همسایه ی ما شدند، رابطه ی ما خیلی خوب بود و هرشب بساط شب نشینی و جدل های علمی بابام و اون براه بود و برا ما بچه ها هم فرصتی بود بسیار مغتنم که هر خرابکاری ای که می خوایم بکنیم. این دوست بابام یه دختر داشت به سن من به اسم لیلا. من و لیلا خیلی دمخور شده بودیم و تکپر هم، همیشه هم تکالیفشو با کمک من تموم می کرد و خوشنویسی ها و نقاشی های مدرسشو من براش انجام می دادم.

چند سالی به همین روند گذشت و ما کم کمک بزرگتر شدیم و سوم راهنمایی بودیم که فهمیدم لیلا با دو تا از پسرای محل دوست شده و باشون ددر میره و ...، یهو یه صدایی درونی به من نهیب زد که "بیچاره اگه قراره که کسی ازش بهره مند بشه تو که مقدم تری!!!!" دیدم این صداهه همچینم بد نمی گه ها!؟!! خب من چند سالی بود که می شناختمش و کلی تکلیفاشو انجام داده بودم و خیلی کارای دیگه هم براش انجام داده بودم و تازه شم باباش رفیق فاب بابامه و من بش نزدیکترم!! البته اون وقتا ما تازه فهمیده بودیم که ای دل غافل پسر و دختر یه تفاوتای کوچولوی جسمی هم با هم دارند و میشه با این تفاوتا کارایی کرد!!! و از اونجایی که کالیبرمان بسیار بالاست!!! دم دست ترین دخترو انتخاب کردیم برا آزمایش اعتماد بنفس مخ زنی!! و از طرف دیگه بسیار هم به بعضی نقاطمان زور می آمد که خر حمالیشو من بکنم عشق و حالشو یکی دیگه!!!! این شد که تصمیم به از میدان بدر کردن رقبا کردیم!!!

اولین راه موعظه و نصیحت خود لیلا بود. یه بار که اومده بود خونه ی ما که تکلیف ریاضیاشو حل کنم و بش درس بدم، فرصت غنیمت شمردم و شروع کردم به موعظه کردن، "ببین لیلا جان تو بابات مرد محترمیه و می ترسم با این کارات آبروی اون بنده ی خدا رو هم ببری! این کارا برا کساییه که اصل و نسب درست حسابی ندارند و کمبود محبت دارند و ماشاالله تو که خانومی و کمبود محبت نداری و خانواده ی خوبی داری و ....." "آخه من می خوام برم پارک! سینما! این ور اون ور!!! ولی بابام منو هیچ کجا نمی بره و ...." "خب تو اگه می خوای پارک و سینما و .. بری نباید که خودتو بی عفت کنی!! حالا بابات نمی بردت چه می دونم! مثلن با یه کسی برو که آشنا باشه و نخواد ازت سوء استفاده کنه و ..." " مثلن؟؟!؟" "خب مثلن من!!!!" (خباثتو حال کردید!؟!؟!؟!) خلاصه لیلا قبول کرد از اون به بعد اگر جایی هوس کرد بره با من بره!!!!(منو این همه خوشبختی محاله، محاله)

چند روز بعدش اومد در خونه و گفت "پاپتی با یکی از دوستا قرار گذاشتیم بریم سینما و اونم قراره با دوست پسرش بیاد و تو که نمی خوای من با یه پسره ی غریبه برم سینما؟؟!؟؟!!؟ با من میای؟" گر بر این مژده جان فشانم رواست!!! به دو سوت آماده شدم و رفتیم سینما!!! (خدایی!! فکرای بد نکنید!! آخه دو تا بچه ی 14-15 ساله چی می فهمن جز چند تا حرف عشقولانه!!!)

همچنان ما به خبال خودمان فکر کرده بودیم که قاپ طرفو دزدیدیم و دیگه اونم دور اون دو تا پسره رو خط کشیده و بی خیالشون شده و پا بند عشق افلاطونی ما شده!!!! زهی خیال باطل!!!!

یه شب که داشتم بر می گشتم خونه، دم در با یه صحنه ای برخورد کردم که نگوووووووو!!! به به!! چشمم روشن!! لیلا خانم با یکی از اون پسرا توی تاریکی دم در خونه شون در حال بوسه گرفتن از هم بودن!! اونم با چه حرارت و چه مهارتی!!!! ای بابا! پاپتی! بازم که رو دس خوردی؟!؟!؟

متوجه من نشدند!! جلو رفتم و یه نگاهی به لیلا کردم و یه تف همچی پر مایه انداختم رو زمین و تا خواست توجیه کنه رومو برگردوندم و چپیدم تو خونه!! (تریپ فیلمفارسیو حال کردید؟!؟!؟!)

تو خونه خیلی حالم گرفته شده بود و دمق بودم و هیچی نمی گفتم که دیگه مامانم شاکی شد "چته پسر؟! کفرمونو بالا آوردی؟!؟!؟ از سر شب تا حالا!!" "هیچی" یهو یه فکر شیطانی به ذهنم رسید!!!! و چشمام برق خباثت زد!!! "راستش داشتم میومدم، دم در لیلا با اون پسره محمد که چند تا کوچه بالاتر میشینن داشتن همدیگه رو بوس می کردن و من رفتم جلو که نذارم لیلا از این کارا بکنه که این پسره ی قلچماق پرید و چند تا مشت و لگد زد به من!!" این حرف همانا و آتیش گرفتن مامی هم همانا!!! "حالا کار به جایی رسیده که فاسقای این دختره ی روسپی پسر منو می زنن!!! آی!!! حاجی!!! بدو که پاپتیتو کشتن!!!" حاج بابا هم کانهو وثوقی تو فیلم قیصر پا شد به خونخواهی فرمونش!!!! رفتیم در خونه ی لیلا!!! حاج بابا یه دوتا کشیده ی آبدار نثار لیلا کرد و با بابای لیلا راهی در خونه ی پسره شدند و رفتن تو خونه پسره و تا می خورد زدندش!! آی دلم خنک شد! آی دلم خنک شد!!! طفلک بابای پسره هم این وسط می پرسید "حاجی حالا چرا می زنی؟!؟ لااقل بگو چرا؟ من خودم میدمش سرشو ببر! شما بزرگ محله اید!!" بابا هم گفتش چی شده! بابای پسره نامردی نکرد رفت و یه چاقو آورد و داد دست بابام که "ببر سرشو توروخدا من زندگی ندارم از دست این پسر، بخدا همیشه همین دعواهارو داریم با خانواده ی دخترای مردم!!" بابا حالا کوتاه اومده بود اون کوتاه نمیومد!! خلاصه اون شب با ممنوع الخروج شدن لیلا غیر از برا مدرسه و تبعید شدن پسره به خونه ی عموش توی قم ماجرا تموم شد!!!

لیلا هم تا دیپلمشو گرفت باباش شوهرش داد و فرستادش اصفهان!!! و من موندم و حوضم!!!

ولی خدایی نمی خواستم اینطور الم شنگه ای بشه!! ولی خب! مستحضر هستید که در آن دوران جهالت نوجوانی آدم چه کارهایی که نمی کند؟؟!؟!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 20:9  توسط پاپتی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:26  توسط پاپتی  | 

دی 1385

ایام دانشجویی یه اردویی پیش اومد که بریم شیراز. ماجراهای خود رفت و برگشت اردو خیلی زیاده که توی یه پست مفصل باید بنویسم، ولی یه قسمتی بود که فکر کنم نقدن خالی از لطف نباشه.

یکی از برنامه های این اردو رفتن به تخت جمشید بود، بچه ها که با دیدن آثار تاریخی شیراز رگ میهن پرستی شون قلمبه شده بود، از شیراز تا تخت جمشید همه یکصدا و بدون وقفه " ای ایران ای مرز پر گهر و..." رو می خوندن، وقتی که تخت جمشید رسیدیم، اتوبوس که واساد و از اتوبوس پیاده شدیم، سی و پنج نفری بدون هیچ هماهنگی قبلی سجده کردیم، واااااااااااااااااااای نمی دونید چه صحنه ی پرشکوهی بود 35 نفر با هم به عظمت پیشنیانشون سجده کرده بود و مست غرور ملی بودیم که یه صدایی عیشمون رو به هم ریخت "اوهی! چیکار می کنید؟؟!؟!؟" "هیچی به بزرگانمون سجده می کنیم" ".... شما مرتدید!!! شما کافر شدید!! اینا طاغوت بودن نباید بهشون سجده کنید!!!!" " برو بمیر بابا!!! اگه کفره اگه ایمانه ما بهش افتخار می کنیم و ایمان داریم!!" سی و پنج نفر همصدا جواب دادند! خلاصه نزدیک بود ببرن مارو بهمون بفهمونن یه من ماست چقد کره داره که دیدن نمی تونن از پس 35 دانشجوی جوگیر شده بر بیان بی خیال شدند!!

می خواستم درباره ی عظمت ایران خیلی بنویسم ولی..........

 

من همچنان دلم برای خودم عجیب میسوزد!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 14:45  توسط پاپتی  | 

رشته ی ما توی دانشگاه یه بابابزرگی داشت که 14 ترم درسش طول کشید به اسم محسن. محسن خان توی دانشگاه خیلی معروف بود طوریکه برا مراسمات از در سالن دانشگاه که وارد می شد دختر و پسر دم می گرفتند محسن! محسن! بیشتر از هر کسی توی دانشگاه بین دانشجوها و اساتید و کارکنان شناخته شده بود.

اول سال تحصیلی بود و ترم سیزده آقا محسن و ورودیهای جدید اومده بودند و توی خوابگاه ها تازه ساکن شده بودند. اتاق آقا محسن هم نزدیک حمام یکی از طبقات بود. یه روز یکی از همین ورودی جدیدیا می خواسته بره حموم، با بقچه حمومش از در اتاق محسن که رد میشه، محسن بش گیر میده "کجا؟!؟!؟؟" "می خوام برم حموم" " همین طور سرتو انداختی پایین و می خوای بری حموم! نه عزیز من اینجا قانون داره! دانشگاه ناسلامتی! مجوز حمومت کو؟!؟!!؟" "مجوز حموم؟!؟ مگه برا حموم رفتن هم باید مجوز بگیریم؟" "آره! اینجا هیچی بی حساب کتاب نیست! مگه میشه همینجوری پا شد رفت حموم باید از مسوول خوابگاه مجوز بگیری!" "خب! آخه من نمی دونستم ببخشید! باید چیکار کنم؟!" "اشکالی نداره! الان من خودم یه نامه برات می نویسم به سرپرستی خوابگاه که برات مجوز صادر کنند!!" و برمی داره یه نامه می نویسه برا سرپرستی خوابگاه بدین شرح: " به نام خدا

سرپرستی محترم خوابگاه های پسران

بدین وسیله جناب آقای .... دانشجوی ترم اول رشته ی .... جهت اخذ مجوز استحمام در حمام طبقه ی سوم این واحد خوابگاهی به حضور معرفی می گردد. لذا خواهشمند است پس از طی مراحل اداری مجوز مذکور را صادر فرمایید.

با تشکر محسن ..." و میده دست یارو که ببره سرپرستی خوابگاه! دانشجوی از همه جا بی خبر هم نامه رو می گیره و می بره سرپرستی. مسوول خوابگاه وقتی امضای محسنو پای نامه می بینه دوزاریش میفته که ماجرا از چه قراره، اونم بعد از کلی سوال و جواب و بررسی کارت دانشجویی و گرفتن یه قطعه عکس، عکسو روی نامه منگنه می کنه و زیر نامه پاراف می کنه "جناب آقای محسن... مدارک ایشان بررسی گردید و مجوز استحمام ایشان صادر شد لذا خواهشمند است طبق مقررات جهت نوبت استحمامشان وقت تعیین نمایید. سرپرستی خوابگاه های پسران"  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 15:14  توسط پاپتی  | 

دلم برای خودم عجیب می سوزد!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:25  توسط پاپتی  | 


خجسته زادروزمان گرامی باد!

در ساعت 20 و 30 دقیقه ی روز بیستم دیماه در بیمارستان آریا (سجاد کنونی) در کرمانشاه، سرسلسله ی پاپتیان، امیر مجردان، فخر عالم امکان، آشکارنده ی رازهای پنهان، در هم کوبنده ی هر ماکتی (=بت سابق!)، پاپتی بن پاپتی، جهان را به یمن حضورش مفتخر نمود.

هفت، هشت سال پیش نوزدهم دی شب، یعنی شبی که فرداش تولدم بود، شهرام و امیر (دو تا از دوستای خیلی خوبم) خونه ی ما بودند و داشتیم درس می خوندیم، نمی دونم یهو چم شد؟! که پیشنهاد دادم بچه ها من فردا تولدمه می خوام اولین طلوع خورشید سال جدید زندگیمو کنار دریا باشم و یه صفایی بکنیم کی پایه ست؟!؟!؟ شهرام و امیر هم که پایه همه چی هستند الا پایه دوربین، فقط از خدا می خواستند که یه طوری از زیر این درس خوندنه در برن بی هیچ فکری قبول کردن. قرار شد نفری بیست تومن برداریم و بریم شبو کنار دریا باشیم و صب هم برگردیم که برسیم بخونیم برا امتحان پس فردا! رفتن خونه شون و نیم ساعتی بعد برگشتن. تنها چیزایی هم که با خودمون بردیم، یه قلیون با مقادیر متنابهی معسل نعناع و یه دیوان حافظ که تقریبن همیشه با منه! و راهی شدیم به سمت چالوس. اما اون موقع شب هیچ اتوبوس و یا سواری ای نبود که بخوایم بریم، میدون آزادی یه سواری دربست کردیم تا اونجا 30 تومن! (یادش بخیر ارزونی بود!) و من دونگمو دادم و شهرام هم ده تومن دیگه شو داد! وسطای راه امیر گفت:" بچه ها یه چیزی بگم؟!؟!" " بنال!!!!" " من دونگمو نیاوردم، نداشتم خودم، از بابام هم نمی شد بگیرم آخه یه چند وقتیه قهریم با هم!!!" " خاک بر سرت!!!!!!!!!!!!!!! چیکار کنیم حالا!!؟ خب زودتر می گفتی!!! لااقل ما بیشتر ورمی داشتیم میاوردیم! یا اینکه نمی اومدیم!!! و ....." " آخه روم نشد!!!" " برو گم شو!! مگه ما تعارف داریم با هم!.... حالا چه غلطی بکنیم؟!؟!؟ پول کم میاریم ها!!!!!!!!" " نه!! فکرشو کردم! اگه فردا با اتوبوس برگردیم دیگه پول کم نمی آریم!!" " خدا کنه!!!! عیب نداره کاریه که شده کاریشم نمی شه کرد! حالا بریم ببینیم چی پیش میاد!!!"

حول و حوش 3 صب رسیدیم چالوس و یه راست رفتیم لب دریا! قلیونی چاقیدیم و سیگارکی آتیشیدیم و غزلکی خوندیم از دیوان خواجه و آتیشی روشن کردیم، که بارون گرفت حالا نبار کی ببار؟؟!؟!؟ ای دل غافل چیکار کنیم؟!؟! امیر پیشنهاد داد: "ببینید بچه ها اونطوری که من حساب کردم بلیت اتوبوس و کرایه ی تاکسی تا در خونه بیشتر از 6، 7 هزار تومن نمیشه، یعنی اینکه ما تقریبن 3 هزار تومن اضافه داریم و از اونجایی که گشنمونه من پیشنهاد می دم بریم یه جایی یه کله پزی گیر بیاریم و یه چیزی بخوریم فکر نکنم بیشتر از سه هزار تومن بشه؟!؟ از شر بارون هم در امانیم!" " کارد بخوره تو اون شیکمت! اگه بیشتر شد چیکار کنیم؟!! می مونیم همین جا ها!!! دیگه نمی تونیم برگردیم!!!" " نه!!! اون با من!! میریم هر کدوم یه بناگوش می خوریم! تهران بهترین جاش دیگه بناگوش بیشتر از هزار تومن نیست تازه اینجا شهرستانه و طبیعتن ارزونتره!!!" بالاخره بعد از کمی سر و کله زدن با هم قبول کردیم و راه افتادیم، همه جارو زیر و رو کردیم تا یه جایی رو پیدا کردیم! امیر رفت سفارش داد و با خوشحالی برگشت " بچه ها دیدید گفتم اینجا ارزونتره! ازش پرسیدم چنده؟!؟! گفت 2700 تومن!!!" کله پز سه بشقاب پر از بناگوش و زبون و مغز و پاچه و چشم و ... آورد گذاشت جلومون! ذوق زده شده بودیم! ای ول بابا شهرستان! چقدر خوبه ها؟!!! همه ی اینا 2700 تومن!!! اینو توی تهران 15 تومن هم نمی دن!!! بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید که فراوانی نعمته!!! غذا که تموم شد شهرام بقیه دونگشو (همه ی موجودی ما!!) ورداشت رفت حساب کنه!!! چشمتون روز بد نبینه!!! هر پرس 2700 تومن شده بود، به عبارتی ما دیگه نهصد تومن بیشتر نداشتیم!!!!!!!!! " خاک بر سرت امیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو که گفتی 2700 بیشتر نمی شه!!! دیگه گیر افتادیم!! چیکار کنیم؟!؟ هیچی دیگه!! راه افتادیم توی خیابونا زیر بارون و نزدیک بود بغضم بترکه!! خدا می دونه چه فکرایی که به ذهنمون نرسید؟!؟! " بریم در یکی از این ویلاها رو بزنیم یارو که اومد قضیه رو تعریف کنیم بش بگیم بمون پول بده برگردیم تهران، اونجا می ریزیم حسابش!" " برو گم شو من یکی دیگه با طناب تو تو چاه نمی رم!!!" " خب! چه بکنیم؟!؟!؟" همینطور در حال دعوا و بگو مگو بودیم و خیس خیس شده بودیم زیر بارون که رسیدیم به مسجد جامع چالوس!! نزدیک اذان صب بود!! بازم امیر پیشنهاد داد: "بریم تو هم گرممون می شه و خیس نمی شیم هم اینکه شاید از آخونده تونستیم یه پولی بگیریم و برگردیم!!!" ظاهرن تنها راه عملی ای بود که میشد انجام داد!! مث موشای آب کشیده رفتیم توی مسجد و یه گوشه ای چپیدیم. اذان که شد مردم یکی یکی اومدن و صف جماعتی تشکیل دادند و آخوند پیش نماز هم اومد.

- بچه ها نیگا کنید چه نورانیه!! این دیگه بخدا کمکمون می کنه!!

-آره بش می خوره آدم خوبی باشه! حتمن کمکمون می کنه!!

- خدا کنه ضایع نشیم!!

نماز که تموم شد واسادیم که همه برن و آقا هم تعقیبات نمازو بجا بیاره. قرار شد امیر باش حرف بزنه آخه خودش گند زده بود باید یه جوری هم جمعش می کرد!! رفتیم جلو، سلامی عرض کردیم و امیر هم شروع کرد. " تقبل الله حاج آقا! عرضی داشتیم!"" بفرمایید بنده در خدمتتونم!" " حاج آقا ما شب پیش چالوس اومدیم و متاسفانه به علت بی دقتی کیف پولمونو گم کردیم و الان هم برای رفتن به تهران مشکل داریم! حاج آقا التفاط دارید که ابن سبیل هستیم و بنا بر شارع مقدس از ذکات برای رجعت ابن سبیل به شهر خودش سهمی درنظر گرفته شده و الحمدلله هم چالوس شهر ذکات بده و اهل ایمانیه! خواستیم اگر التفاط بفرمایید و هزینه ی برگشت ما رو متقبل بشید ان شاالله تهران که برسیم جبران می کنیم و وجه را به حساب شما واریز می کنیم و....." امیر همینطور حرف میزد که حاج آقاهه قاط زد و شروع کرد به بدوبیراه گفتن "خیال کردید من خرم! اومدید حال و حول خودتونو کردید و بساط عرق و حشیش هم راه انداخته اید و فسق و فجور هم کردید و حالا هم میخواید منو بچاپید!! برید! برید! گم شید! من خودم روزی صد تا از شما رو درس می دم! می خواید سر من کلاه بذارید! برید تا ندادم بگیرندتون!!!!" عجب گهی خوردیم ها!!! بریم بابا! بریم همون دست به دامن شیطان و عمالش بشیم شاید یه کاری بکنن برامون!!!! از مسجد اومدیم بیرون و بازم سرگردان توی خیابونا!! دیگه دریا هم فاز نمی داد!! صب شده بود و مردم هم کم کم ریختن توی خیابونا! رفتیم ترمینال شاید یکی قبول کنه که مارو تا در خونه ببره و اونجا پولو حساب کنیم ولی به هر کی هم که می گفتیم پول نداریم اونجا حساب می کنیم زیر بار نمی رفت و خیال می کرد می خوایم ببریم و بلا ملایی سرش بیاریم!!! بازم امیر پیشنهاد داد که خودشو بزنه به مریضی و ما هم با راننده طی کنیم چون این مریضه به شرطی بت پول می دیم که مارو تا در خونه ببری وگرنه از پول خبری نیست!! خوشبختانه گرفت!!! ولی به قیمت 50 هزار تومن!!!! چاره ای نبود قبول کردیم و راه افتادیم!! چند ساعت بعد که رسیدیم من و شهرام دار و ندارمونو ریختیم رو داریه و پول رانندهه رو دادیم!!!!!!!!!! اینم از روز تولد ما!!! گبر هم به مصیبت ما دچار نشه الهی!!! (البته عهد بستیم این ماجرارو هیچ کجا تعریف نکنیم!! شما هم نشنیده بگیرید!!)

پ.ن.۱- عجب ها!!!!!!!!!!!!! یه بار خواستیم مث این خانوما سنمونو نگیم زمین و زمان بهم ریخت!!! آنچنان که روایان ثبت نموده اند پاپتی در عام الفیل تاریخ معاصر ایران یعنی ۱۳۵۹ در روزی بارانی و بمبارانی بدنیا آمد!!

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 15:10  توسط پاپتی  | 

جشن ولایت مولا علی ابن ابیطالب بر همه ی دوستداران حضرتش مبارک!

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

                                  به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

امیرالمومنین حیدر

خواستم پی نوشت تبریک بگم! ولی حیفم اومد! حتا اگه همه ی اینترنت هم از مولا بگن بازم کمه!

مولا یارتان!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:16  توسط پاپتی  | 

 

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه با صفایی

در شهر ما نیست جز دود ماشین

دلم گرفته از آن و از این

....

توروخدا هر کی بقیه شو حفظه بنویسه! بدجوری دلم هواشو کرده!!! به نظرتون میشه یکی از اون کتاب فارسی های اون موقع رو از جایی خرید؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:37  توسط پاپتی  | 

به مناسبت امتحانای دانشگاهها خوشمزه دیدم یکی از خاطرات امتحانای آن روزها رو بنویسم.

من اصلن حوصله ی آزمایشگاه رفتن و گزارش کار نوشتنو نداشتم مخصوصن آزمایشگاه فیزیک 2 که نه به درد دنیامون می خورد و نه به درد آخرتمون. کل ترم هر بار به یه بهانه ای دودر کردم این آزمایشگاه فیزیک 2 رو و هر جلسه خدا بیامرزه اموات همگروهی محترم را که گزارشات کار مفصلی می نوشتند و تقدیم حضرت استاد می کردند.

روز امتحان قرار هم بود که سه تا از گزارش آزمایش هایی رو که قبلن انجام داده ایم دوباره ببریم و تحویل بدیم اینبار مثلن دقیقتر و بهتر از اون گزارشایی که توی خود آزمایشگاه نوشته بودیم، منم که هیچوقت گزارشی ننوشته بودم که بخوام دقیقترشو تحویل بدم، همینجوری انگشت تو دماغ پا شدم رفتم سر آزمایشگاه. توی راهرو که داشتم می رفتم آزمایشگاه یه خانومی جلومو گرفت و گفت آقای پاپتی امتحان آزمایشگاه دارید؟! بسیار تعجب نمودیم!! که این خانوم یحتمل باید غیبگو باشد که هم ما را می شناسد و هم اینکه می داند امتحان آزمایشگاه داریم!!!!! بروز ندادیم البته!! جواب دادم آره چطور مگه؟!! و گفت هیچی میای تقلب کنیم؟!!؟ عرض کردیم والا شرمنده حقیر بار اولمه که می خوام محیط آزمایشگاهو ببینم چه برسه به اینکه بلد باشم و بخوام به شمام برسونم!! با جوابشان همچنان شاخهای روییده بر سرمان به ماننده ی دماغ پینوکیو بلندتر و بلندتر شد، جواب داد می دونم!! ولی من به شما می رسونم!! الله اکبر حالا هی شما بگید فردین مرده!! من که باورم نمی شه!!! ازش پرسیدم خب حالا که لطف دارید چقد خوندید؟؟! جواب داد:" هیچی!!!" یا من دارم خواب می بینم یا این یه چیزیش میشه؟!؟ " خب پس چطور می خواید به من برسونید؟؟! " هنوز کلام منعقد نشده بود( به قول یارو! گفتنی) که دکمه های مانتوشو باز کرد!!!!!!!!!!! خانوم زشته! نامحرمی گفتن چیزی گفتن!! ببند دکمه هارو!! ولی خوب که دقت کردم برشهای دقیق و منظمی از ورقه های کاغذ به لایه ی درونی مانتو چسبیده بودند که شرح کامل همه ی آزمایشها و جواب نهایی های دقیق همه شون بر آن اوراق ثبت شده بود!!! بسی خرکیفیدیم!!! بابا ایول!!! فرشته ی نجات خودش جلومون سبز شده بود!! کاشف بعمل آمد که خانوم از بچه های رشته ی دیگری است که از امتحان خودشان جا مانده اند و استاد موافقت کرده اند که با بچه های رشته ی ما امتحان بدهند! مهم نبود! مهم این بود که توی این واویلای امتحانا و وانفسایی که مث صحنه ی قیامت هیچکی به فکر هیچکی نیست یکی به فکر ما بود و از چشمه ی لطفشان ما را سیراب نمودند! علاوه بر آن تقلبها خانوم، چند تا گزارش آزمایشگاه اضافه هم داشتند که سخاوتمندانه در اختیار ما قرار دادند!! منو این همه خوشبختی محاله! محاله! قضا را که قرعه ی آزمایش ما و این خانوم هم یکی افتاد و ما حتا آن گزارشی را که آنجا باید می نگاشتیم از روی ایشان کپی کردیم!! خدا بدجوری حال داده بود!!! و به مدد لطف این خانوم ما آن آزمایشگاه را بیست شدیم و در عضو تحتانیمان سور و ساط یک مراسم مجلل عروسی را راه انداختیم!

البته داستان از این دست، در باب پاس نمودن سایر آزمایشگاه ها زیاد است که همیشه به مدد اناث دانشگاه ما این دروس را به بهترین شکلی پاس نمودیم!!(ان شا الله فرصتی پیش آید که باقی را بنگاریم!)

از حق نگذریم که در سایر دروس هم عجیب جزوه های خوش خط و دقیقی داشتند این اناث!!! خدایشان از بلایا بدور کناد!!! آمین رب العالمین!

پ.ن.۱- نچ نچ نچ!! شایعاتی پشت سر ما راه افتاده!! تکذیب می نماییم!!! پاپتی٬ از آنجایی که آی کیویی در حد دمپایی دارد و به دنیا به طرز کاملن ابلهانه ای خوشبینانه می نگرد لذا هیچ نوع پالسی (به قول دکی مانولو) را توان درک ندارد و همیشه پای لنگ ادراکشان از پیمودن طریق مخ زنی واداشته اندشان!!!

از دکتر مانولوی عزیز و سایر دوستان مجرب تقاضامند است یه دوره ی فشرده ی مخ زنی به صورت تضمینی (هزینه ش اصلن مهم نیست!!) برای این وامانده ی از قافله ی شور جوانی بگذارند!!!

راستی لقبی که دوستان مرا به آن مفتخر نموده اند "امیر مجردان" است.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:0  توسط پاپتی  | 

یه اعتراف؛ من کرمانشاهی الاصلم.

نوروز که کرمانشاه رفته بودیم، دید و بازدید عید. یه روز یه تصادفی شده بود توی مسیر ما که راه رو بند آورده بودن و من پیاده شدم که ببینم اوضاع چطوریاس؟ یه وانتیه با یه پژویی تصادف کرده بودند که دست بر قضا پژوییه مقصر بود ولی راننده ش یه آدم گنده ی پر هیاهو بود و راننده ی وانت یه معتاد کم سر و صدا. راننده ی پژو از سکوت و بی سر و زبانی راننده وانتیه سو استفاده کرده بود و هی بد و بیراه نثار اموات راننده وانتیه می کرد، اونم هیچی نمی گفت، تا اینکه افسر اومد. پژوییه هی داد و بیداد می کرد که این زده ماشین نازنین منو خراب کرده، بگیرید الش کنید بلش کنید و از این حرفا، وسطای داد و بیدادش افسر گفتش که خب گواهینامه هاتونو بدید که بررسی کنم که راننده وانتیه بالاخره به حرف اومد که آخه جناب سروان گواهینامه چرا؟! بی خیال شید اشکال نداره من از حق خودم می گذرم و ... یاروی پژویی انگار آتو دستش افتاده باشه که اوهوم طرف گواهینامه هم نداره و میشه اینطوری وانتیه رو مقصر کنه، سریع گواهینامه شو درآورد و انداخت روی ماشینو گفت جناب سروان این گواهینامه ی من ازش بخواید گواهینامه شو بده شرط می بندم گواهینامه هم نداره مرتیکه ی مفنگی! همینطوری نشسته پشت فرمان و می زنه ماشین مردمو له می کنه. هی این داد و هوار می کرد که گواهینامه نداره و هی راننده وانتیه هم خواهش می کرد که جناب سروان از خیر گواهینامه بگذرید. تا اینکه دیگه تقریبن برا همه مسجل شده بود که آره طرف گواهینامه نداره و پژوییه هم لبخند رضایتی گوشه ی لباش نشسته بود و احساس می کرد که یک تنه توی عملیات کربلای 5 پیروز شده که راننده وانتی مجبور شد که گواهینامه ی پایه یکشو بزنه رو گواهینامه ی پژوییه و گفت: " سورت پَت!!!*"

*- سورت پت: هر گاه در بازی چاربرگ(11) با گرفتن یه سور از طرف مقابل، سور همان بازی را که قبلتر گرفته باطل کنند گیرنده ی سور به طرف مقابل گوید: "سورت پت!!" با تشکر از مرحوم علی اکبر دهخدا

لکن در مورد پست پیش هم باید عرض کنم خدمت همه ی کسانی که شکم خودشان را صابون زده اند که پاپتی همچنان استوار و پابرجا مانده است وسوسه های ابوی در ایشان اثر نمی نماید که این توطئه ها هشت سالی هست که گریبان گیر پاپتی است و هر بار هم به ترفندی در رفته ایم از زیرش!!!!!!

در مورد قالب هم که ما خواستیم یک تنوعی بدهیم و رنگ و رویی به بلاگمان بدهیم ولی از انجایی که ما اگر لب دریا هم برویم خواهد خشکید وقتی خواستیم دینامیک لینک لیست داشته باشیم قالبمان هم قالب تهی کرد و پرید و بهتر آن دیدیم که از همین قالب استاندارد استفاده کنیم!!!!

پ.ن.۱- جناب دکتر مانولو یک آزمونی براه انداخته اند٬ شاهکار!!! حتمن بروید و در این آزمون شرکت کنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 17:13  توسط پاپتی  | 

پریشب ابوی امر فرمودند فردا را به دفترشان برویم کار مهمی دارند. معمولن پیش میاد گاهی من برم دفترشون. دیروز صبح به هزار مکافات جیم زدیم از شرکت و رفتیم دفتر حاج بابا. رفتم تو و ابوی دستور دادند به خانوم منشی که جلسه دارند کسی مزاحم نشود، فقط به خانوم ... بگویید بیاید گزارش ... را هم بیاورد توضیح بدهد. ابوی خیلی تحویل گرفتند و خودشان پذیرایی کردند از ما و چند تایی هم سوال پرسیدن درباره ی کامپیوتر و ...، بسیار ما را عجب آمد، چند دقیقه ای که گذشت خانوم ... تشریف آوردند و با کمال دقت شروع کردند به توضیح دادن گزارششان و رفتند. همین که خانوم پاشونو گذاشتند بیرون ابوی رو کرد به ما گفت: "چطور بود؟" عرض کردیم: "کارمند خوب و منظبطی بود و در کار خود هم بسیار خبره!" که ابوی نه گذاشت نه برداشت و گفت: " نه خره!!! از اون لحاظ نمی گم که!! بر و روش چطور بود؟!!!" ما رو می گی: " استغفرالله ابوی این چه حرفیه؟!!" البته خودمانیم بد بر و رویی هم نداشتند ها!!! ابوی فرمودند: " ببین پاپتی جان! شما دیگه به سنی رسیدی که باید سنت پیغمبرو بجا بیاری و هر لحظه هم که کوتاهی کنی گناه داره و تازه منم مسوولم اگه زودتر برات شرایطو فراهم نکنم، منم گناهکارم! ببین پسر عزیزم! این خانوم یکی از بهترین کارمندای منه که هم با اخلاقه و هم از خانواده ی خوبیه و هم اینکه دیدی ماشاالله از نظر جمال ظاهری هم چیزی کم نداره! به نظر من اگه یه کم واقعی تر به زندگی نگاه کنی و زودتر ازدواج کنی دنیا و آخرت خودتو نجات دادی و ......." حاج بابا چیزی در حدود دو ساعت و نیم مخ بنده را در محسنات ازدواج کار گرفتند و بنده را هم از کار و زندگی انداختند.

والا نمی دونم اینا چه اصراری دارند زودتر منو بدبختم کنن؟!!!!

البته مستحضر هستید که پاپتی بیدی نیست که با این بادها بلرزد!!

پ.ن.۱- سال نو میلادی مبارک

پ.ن.۲- پاپتی به شدت عزمی راسخ دارند که وسوسه ی ازدواج را از سر بیرون کنند! بابا ما هنوز دهنمون بو شیر میده!!

پ.ن.۳- جوجو جان خدایی یه کم بجنب ما همینطور لینکامون رو هواست!! چند تایی می خوایم اضافه کنیم راه نمی ده!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن.۴- خبر فوری:

به خبری که هم اکنون (ساعت ۲ بامداد روز دوشنبه) به دستم رسید توجه کنید . با تشکر از الهام

در اجراي آيين‌نامه‌ي ساماندهي پايگاه‌هاي اطلاع رساني مصوب 5 آذر ماه 85 هيات وزيران به اطلاع كليه دارندگان پايگاه‌هاي اطلاع رساني، وبسايت‌ها، وبلاگ‌ها مي‌رساند كه از روز دوشنبه 11 دي 1385 با مراجعه به نشاني‌هاي اينترنتي www.samandehi.ir و www.Samandehi.com مي‌توانند نسبت به ثبت الكترونيكي پايگاه خود اقدام كنند.
گفتنی است بر اساس آیین نامه سایت ها و وبلاگ های اینترنتی پایگاه هایی که در موعد مقرر اقدام به ثبت سایت نکنند مسدود خواهند شد.<+>

خداییش جدیه؟؟؟؟؟!!!! میشه دودرش کرد؟؟!!؟؟ 

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 17:26  توسط پاپتی  | 

الهام یه آدرسی داد که هر وقت آپیدم پینگ کنم که دوستان دیگر هم خبردار شوند و ما هم از سر کنجکاوی رفتیم و عضو بلاگرد شدیم که لینکهای بلاگمان را در انجا بنگاریم و از امکاناتش استفاده کنیم ولی متاسفانه کدی را که بازخورد به ما می دهد نمی دانیم کجای کدهای قالب خود بچپانیم! البته بسیار در این قسمت ویرایش قالب در کدهای لینکها امتحان کردیم ولی نشد!!!!!!!!!!! از دوستان و متخصصین محترم عاجزانه استدعا دارم که این وامانده ی بلاگی را راهنمایی کنید!!!!!!!!!!!

اشکم دراومد اعتماد به نفسمو از دست دادم. یعنی اونقدر خنگم؟؟؟؟؟؟؟!

 

پ.ن. ۱- الحمدلله این مشکل قراره با دستان توانای متخصصین داخلی (جوجو) احتمالن تا فردا بعد از ظهر برطرف بشه و ما شاهد یک لیست پیوندهای کاملن دینامیک و پویا باشیم در این بلاگ.  ان شا ا...

پ.ن.۲- عید قزبان هم مبارک!

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 16:55  توسط پاپتی  | 

1- یه رفیق فابریک ما داریم از بازیگران مشهور سینما و تئاتر ایران. یه بیست سالی از من بزرگتره، روح تقی ظهوری انگار تو تن این حلول کرده، به شدت دیوونه ی (روم به دیوار!) باسن خانوماست، هر وقت هوس می کنیم یه قدمی بزنیم توی خیابونا با این، آبرو و حیثیت ما رو می بره هر چی هم بش تذکر می دیم، دس بردار مردم می شناسن تورو ضایع می شیم ها!!! گوشش بدهکار نیست که نیست! حالا خوبه خودش زن و بچه هم داره ها!

اونروز از تئاتر شهر بیرون زدیم و هوس کردیم تا میدون ولیعصر قدمی بزنیم و گپی بزنیم درباره ی یه موضوعی، که بازم این شروع کرد حالا هر چی هم التماس می کنیم که خدایی آبروریزی نکن نمی فهمه که!!! حالا تو هی بگو! اگه فهمید؟! یه دختره از اون دخترا جلوتر از ما داشتش می رفت، آقا هم گیر داده بود به جوارح این خانوم و آب لب و لوچه ش راه افتاده بود و هی می گفت: "وای پاپتی نیگا چه ظرافتی؟! نه تورو خدا نیگا نیگا عجب انحنایی! میکل آنژ گه خورده باشه بتونه این انحنا رو دربیاره!!! وای تورو خدا! اون موج خفیف لرزشو نیگا چطور پخش می شه روی این گنبد خوش نقش ....." همینطور می گفت و می گفت، که رسیدیم نزدیک دختره، این که همیجور فکش کار می کرد و با دستاش گنبد باسن خانومه رو شبیه سازی کرده بود و ادا در می آورد، یهو دختره برگشت، :" ا ِ ِ ِ ... شما؟!!! ... استاد!!!" وای که ضایع شدیم!! من که از کنارشون رد شدم و سوت می زدم، این با من نیست!!!!!! دختره شاگردش بود توی دانشکده!

 

2- راستی یه سوالی: این خانومایی که سینه شونو باز میذارند و شلوار آستین کوتاه می پوشند، سردشون نمیشه تو این سوز و سرما؟؟!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:31  توسط پاپتی  | 

1- اون موقع که توی کیش بودم ، برا شام وناهار معمولن هر روز می رفتم یه رستوران خاص، گارسون اونجا یه آقایی بود به اسم محمد علی. این محمد علی افغانی بود و بچه ی بلخ. محمد علی توی افغانستان دبیر ادبیات بوده بود( حال کردید صرف فعلو!!!!) حالا اینجا داشت گارسونی می کرد، انصافن هم دست به شعرش خوب بود طوریکه غیر از اینکه خودش شعر می گفت، از هر شاعری هم که به فکرتون برسه یه عالمه شعر حفظ بود، فکر کنم حتا از حنظله ی بادغیسی هم چیزی حفظ بود! به خاطر همین باش عیاق شده بودم و گاهی هم می اومد خونه ی بهم ریخته ی منو و هم دستی سر و روش می کشید و چیزی بش می دادم، شبا هم که می رفتم شنا بش می گفتمن بام بیاد که اگه خدای نکرده وسط آب عضلاتم گرفت یکی باشه بکشه بیرون ما رو از آب.

یه روز گفت که از اینایی که از دوبی میان برا چنج ویزا دوستایی پیدا کرده اجازه هست شب با خودش بیاردشون شنا؟!! گفتم اجازه چرا؟ دریا که مال من نیست، اونام بیان، تازه خوبه رفیق پیدا می کنیم.

شب که اومد دو نفر هم با خودش آورده بود، یکیشون تاجیک بود و بچه ی بخارا و اون یکی هم ترکمنستانی بود و بچه ی خجند. هر دو فارسی حرف می زدند، البته با لهجه ی خودشون، خجندیه چون زبان رسمی کشورش فارسی نبود خیلی به فارسی مسلط نبود می گفت خجندیها همه فارس زبانند ولی به خاطر زبان رسمی ترکمنی و قبل تر هم که روسی کمتر از فارسی استفاده می کنند توی روابطشون.

این آقای خجندی خیال می کرد ایرانی ها خجندو نمی شناسند به خاطر همین برگشت از من پرسید:" شما تا حال نام خجند شنیده استی؟!" منم که سرم درد می کنه برا ادبیات و تاریخ ادبیات شروع کردم به توضیح دادن که "(خُ ) یه پیشوند فارسیه به معنای خوبی و جند و کند و قند پسوندیه به معنای سرزمین و شهر که در انگلیسی هم به صورت "لند" به کار برده میشه و خجند شهری بوده آبادان در زمان سامانیان و ..." و پشت بندشم برا اینکه تیر آخرو زده باشم چند بیتی هم از کمال خجندی خوندم و بیتی هم که حافظ از کمال تضمین کرده قرائت فرمودیم و یاروی خجندی همچنان هاج و واج مونده بود که حالا همه ی اینا که گفتی بجا کمالو دیگه چطور می شناسی؟ براش توضیح دادم که یارو! شما فارسی و کمال هم یه شاعر فارسی گو بوده و توی تاریخ ادبیات فارسی بالاخره جایگاهی داره برا خودشو چه می دونم از این کوفت و زهر مارا!

بخاراییه دیگه ترسید بپرسه بخارا رو می شناسم یا نه؟! ترسید به خال هندوی اون دختره که صبحش توی پردیس 2 دیده بودم ببخشمش!!

جاتون خالی تا صبح درباره ی فارسی و ایران و ایران زمین گپیدیم! خیلی با حال بود چهار نفر بودیم از چهار شهر تاریخی و ادبی ایران زمین که حالا هر کدوم از این شهرها توی یه کشور قرار داشتند! آخ! که چقدر دلشان می خواست دوباره به ایران بپیوندند و دوباره ایران بزرگ تشکیل بشه و آی! که چقدر دلم می خواست باز ایران کورش بزرگ به وجود بیاد!

کورش آسوده نخواب که کشورت بعد از تو افتاده دست اجنبی! تازه این کوچولو هم که ازش مونده غیر از مدیران بی کفایت و بی اصل و نسب هر روز هم توی دنیا یه جوری تحریمش می کنن! کشوریو که خودش خراج بگیر بیست و پنج کشور دیگه بوده!

2- آخ اخ! من باز قرصامو نشسته خوردم و خواب به چشمام نمی آد، الان هم که ساعت تقریبن 3:30 صبحه و من هنوز خوابم نمی اد!!

پ.ن.۱- گفتم که دیشب نتونستم بخوابم! جاتون خالی امروز صبح یه سمیناری دعوت بودیم یه روزه و دست بر قضا قرار بود منم توش کمی زرت و پرت کنم و حوصله ی مردمو سر ببرم! از اول سمینار تا آخرش من لمیده بودم توی صندلی و آی چرت می زدم!!! یهو وسطای چرت بودم که دیدم اسمو منو دارن می خونن! چرتمون که پرید! رفتیم پشت تریبون چشمتون روز بد نبینه ما که از اولش نمی دونستیم چی می خوایم بگیم برا خلایق حالا فکر کن تازه از چرت هم پریده باشی چی می شه؟!!!!!!!!!!! چند جمله ای گفتم و پریدم پایین از سن و د ِ دررو!! از سالن زدم بیرون و خودمو با مکافات رسوندم شرکت و در اتاقو از پشت بستم و تخت تا ساعت ۴ خوابیدم!! آی حال داد! آی حال داد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 2:41  توسط پاپتی  | 

1- امید جان ز سفر باز آمد

شکر دهانم ز سفر باز آمد

عزیز آن که بی خبر

به ناگهان رود سفر

چو ندارد دیگر دلبندی

به لبش ننشیند لبخندی

چو غنچه ی سپیده دم

شکفته شد لبم ز هم

چو شنیدم یارم باز آمد

ز سفر غمخوارم باز آمد

همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر

ناگهان نگار من چنان مه نو آمد از سفر

من هم پس از آن دوری

بعد از غم مهجوری

یک شاخه ی گل بردم به برش

دیدم که نگار من

سر خوش ز کنار من

بگذشت و به بر یار دگرش

وای از آن گلی که دست من بود

خموش و یک جهان سخن بود

گل که شهره شد به بی وفایی

ز دیدن چنین جدایی

ز غصه پاره پیرهن بود

2- بی خیال بابا! بریم سراغ همون خاطره نگاریمون انگاری بهتره؟!

یه پسر عمویی دارم شش سالشه پسر همون عموی موصوف چند پست قبل تر! مامانش برخلاف عموجان اهل دین و ایمانه!

مامانش می گفت رفته بودیم یکی از این مراسمات مذهبی (چه می دونم یکی از سفره های مذهبی که زنا الکی می گیرن و از اول تا آخرش هم جد و اجداد شوهراشونو می شمرن!) می گفت رفته بودیم این سفرهه و امین هم بام بود، توی مهمونا یه دختره ی محجبه ای بود که خیلی ازش خوشم اومد و زیر نظر گرفتمش که ببینم بدرد داداشم می خوره که بریم خواستگاریش. همین طور که حواسم به دختره بود که یه چیزایی ازش دستم بیاد، یهو از امین پرسیدم:"امین جان! ببین این دختره خوبه زن دایی جونی بشه؟!" امین جواب داد:" نه مامان! اون دختره بغل دستیش بهتره! با تعجب گفتم: " آخه مادر جون ببین چقد بدحجابه؟! ببین مینی ژوب پوشیده و تاپ تنشه! ببین چقد سبکه؟! همه ش از اول مجلس داره میگه و می خنده! واه واه نیگا چه آرایشی هم کرده؟! دختر خوب نیست تو این سن و سال آرایش کنه! نه! مامان جون! این برا دایی خوب نیست!" می گفت امین آب دهنشو قورت داد و گفت: " ولی ارزششو داره!"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 22:7  توسط پاپتی  | 

خودم را هفت هشت ساعتی به آهنگهای زیبای ابی مهمان کردم خیلی وقت بود که درست درمون ابی گوش نداده بودم یعنی از وقتی که او رفته بود وای چه شوری دارد این آهنگها، همه ی شادی روزهای زیبای بودنش را دوباره در تک تک سلولهایم تزریق کرد و همه ی غمهای دوری اش را،واقعا تو این روزاهای بی کسی بهترین هدیه ای که می شد به من داد آمدن او بود.

تو این روزای بی کسی اگه به دادم نرسی
یه روز می آی که دیر شده نمونده از من نفسی

خدایا چقدر خوشحالم.... خدایا
هنوز ابی دارد می خواند صدایش تمام فضای اتاقم را فرا گرفته و شوق دیدن دوباره ی معشوق تمام وجودم.

اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو دریایی از دل کم می آرم

نمی دانم وقتی که ببینمش چه حالی خواهم داشت خدا کند دلم آبرویم را نبرد

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های،نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
لحظه ی دیدار نزدیک است

همه ی آنچه که دارم به پایش(من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود/ سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست)

*
ببین ای بانوی شرقی ای مث گریه صمیمی
همه هر چی دارم اینجاس تو این خورجین قدیمی
*
خورجینی که حتی تو خواب از تنم جدا نمی شه
مث اسم و سرنوشتم دنبالم بوده همیشه
*
بانو بانو بانوی شرقی ای غنی تر از شقایق
مال تو ارزونی تو خورجین قلب این عاشق
*
خورجینم اگه قدیمی اگه بی رنگه و پاره
برای تو اگه حتی ارزش بردن نداره
*
واسه من بود و نبوده هر چی که دارم همینه
خورجینی که قلب این عاشق ترین مرد زمینه

وای خدای من، ممنونم! ممنون!

راستی کریسمس هم مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:9  توسط پاپتی  | 

انگاری یه بازی راه افتاده توی این بلاگها این روزا؟! راستش خوشمان آمد!! دکتر مانولو  (همینجا پیشنهادش بدم که پایین یه نفر بیشتر بتونم بگم) هم ما را دعوت نمودند ولی ما خودمان نزده می رقصیم!

اما اعترافات یک پاپتی:

1- با آنکه بسیاری از خراب کاریهای جمع همسالان فامیل در دوران خردسالیمان توسط این جانب برنامه ریزی می شد ولی هنوز هم که هنوز است همه ی فامیل یک پسر نمونه را که بخواهند مثال بزنند از حقیر یاد می کنند! از اینرو همیشه هم در جمع همسالان بسیار شرمنده ام!

2- همیشه با همه خیلی رسمی حرف زده ام، با جمله بندی و واژگان رسمی، ولی همیشه دوست داشته ام خودمانی و کوچه بازاری حرف بزنم!

3- همیشه شاگرد اول بوده ام و رتبه ی کنکورم هم خیلی خوب بود و بهترین رشته را خوانده ام ولی همیشه از درس و مدرسه و از رشته ام بدم می آمد! به خاطر همین یک دو سالی بعد از فارغ التحصیلی رفتم دنبال علاقه ام!

4- با اینکه معمولن سربزیر راه می روم ولی هیچ جزیی از بدن اناثی که از چند کلیومتری من می گذرند از چشمم مخفی نمی ماند!

و اما پیشنهادها:

آلما خانم، نسرین اسکای، سیر و سلوک، شاید، جوجو

البته قواعد این بازی فقط پنج اعتراف و پنج پیشنهاد است ورنه ما در پیشنهادها دوست داشتیم همه ی دوستانی را که پیوندهایشان در این بلاگ هست را پیشنهاد بدهیم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 23:4  توسط پاپتی  | 

یه برادری داره این شوهر عمه ی ما از این جنگ رفته ها و عاشقان سینه چاک ولایت و ذوب در اینا. البته بنده ی خدا دکترای زبان هم داره و یه جورایی میشه گفت خیلی هم با سواده، ولی خیلی پاپتی تر از من، بنده ی خدا اصلن توی این دنیا نیست، هنوز فکر می کنه دوره ی جنگه و همه هم مثل خودش عاشق این جنگولک بازیا اند. خلاصه، خیلی شوت می زنه. اون وقتا که جوون تر بود و بیست و هفت، هشت سالش بود توی همون هاگیرواگیر جنگ این زد و عاشق یه دختره از همسایه های ما شد (آخه چند باری که اومده بود خونه ی ما این بنده ی خدا رو هم تو خونه ی ما دیده بود) آقا! داستانی داشت این عاشقیت! بدجوری این عشق داشت جوون انقلابی فامیل ما رو از پا درمی آورد.

من یه عمویی دارم هم سن وسال همین جوان پرشور (این عموی ما یک، دو سالی از عموی مذکور در چند پست قبل بزرگتره) جناب عمو در همان دوران تجرد و جوانی با بیش از 90 درصد دخترانی که در طول عمر مبارکشان دیده اند دوست بودند و روابط عشقولانه برقرار کرده بودند و بسیار هم در امر خطیر روم به دیوار! خانوم بازی مهارت دارند! حتا الان که دیگه میشه گفت سن و سالی ازشون گذشته و زن و بچه هم دارند!

القصه این جوان عاشق داستان ما بعد از رنجهای بسیاری که کشیده بودند در فراق یار، نشسته بودند و دوگوله ی محترم را کار انداخته بودند و نامه ای جهت ابراز عشق خدمت بانو مخدره معشوقه نوشته بودند، البته فکر این جایش را نکرده بودند که چطور این نامه را به بانو علیا حضرت برسانند، لذا اینجا بود که عموی ناقلای ما به فریادش رسیده بود و پیشنهاد داده بود که نامه را به عمو جان بسپارند ایشان هم در اسرع وقت به وسیله ی یکی از گرل فرندهایشان نامه را به دست معشوقه بانو خواهند رساند. پیشنهاد کارساز افتاده بود و جوان عاشق نامه را سپرده بودند به عموخان.

از آنجایی که عموی ما کمی تا قسمتی کنجکاو می باشند، پس از اخذ نامه از آن جوان، شیطان توی جلدشان می رود که ببینند متن نامه چیست؟!

و اما متن نامه ی عاشقانه:

"بسم رب شهدا و الصدیقین

خواهر مومنه سر کار علیه خانم ... دامت ظلها

آنروز که در منزل ... سهوا نگاهم به چهره ی نورانی شما افتاد و در ضمیر خود احساس تمایل کردم نسبت به شما، گمان بردم که این نگاه تیری بود از جانب شیطان ولی پس از تحقیق و بررسی و استخاره فهمیدم نوری بوده از جانب رحمان...."

چون ماجرا مال خیلی وقت پیش است خیلی آن متن یادم نمی آید و صد البته کمی هم در آن تحریف کرده ام و کلیت ماجرا یک چیزی بود دقیقن شبیه همین.

لابد حدس زدید که ان نامه الان باید کجا باشد؟ بله! درست حدس زدید! توی آرشیو و خرت و پرت های دوران جوانی عموجان!

در مورد یک، دو پست قبلی شبهاتی پیش آمده بود، خواستم از همین تریبون با صدای بلند اعلام کنم: "کور شوم اگر دروغ گفته باشم."، همه ی اینها لکن سندیت دارد و اسناد نیز موجود است.

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 23:28  توسط پاپتی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:25  توسط پاپتی  | 

آذر 1385

دو سال پیش نزدیکی های شب یلدا یه ورک شاپ چند روزه ای بود درباره ی حقوق زنان، زنان و آسیب های اجتماعی که از چند کشور نماینده هایی هم آمده بودند و از ایران هم غیر از خانومهای نماینده ی ادیان کلیمی و زرتشتی و مسیحی، من و یک خانوم هم بودیم.(یکی نیست بگه آخه بتو چه؟ پسر! خودتو قاطی می کنی همه جا)

یکی از سخنرانان و اساتید این ورک شاپ خانومی بود از هلند به نام "آن ماری گهلر". خانوم خوش سیما و خوش قد و قامت و خوش برخوردی بود و طی این دوره ی چند روزه حسابی با هم قاطی شده بودیم. (فکر بد نکنید! درسته مجرد بود و سن و سالش هم حول و حوش سی و پنج بود ولی خداییش ما پاپتی ها خیلی چشم و دل پاکیم)

روز آخر همایش روز آخر پاییز بود و بالطبع شب یلدا. آخرای همایش اومد و درباره ی شب یلدا و مراسماتش پرسید از من و کمی براش توضیح دادم، دیدم اینطوری افاقه نمی کنه بش پیشنهاد دادم بیاد بریم خونه ی ما (باز که فکرای بد کردید!!! بابا! پدر و مادرم هم بودند) و قبول کرد ولی یه جورایی مسوولین این برنامه بد جوری روی این رابطه ها حواسشون جمع بود، از خیر خونه گذشتیم و رفتیم هتلش که همونجا یه جشن مختصر یلدایی برگزار کنیم، صد رحمت به برگزار کنندگان همایش، حداقل در حد یه کارشناس تحویلمون می گرفتند، هتل چی ها که نذاشتن من برم اتاقش، می گفتن غدغنه. گفتیم خب توی لابی یه شمه ای بیاییم از این مراسم به اکراه قبول کردند.

بگذریم که چندباری هم این عمال گارسون و پیشخدمت هم به ما گیر دادند، درنهایت یه مراسم کوچولوی هندونه خورون و آجیل و انار و ... راه نداختیم و کلی حالید!

پارسال باز شب یلدایی ای میل داده بود که من اینجا توی کشور خودم دوستا و آشناها رو جمع کردم و یه مراسم شب یلدا برگزار کردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 22:1  توسط پاپتی  | 

یه زمانی من جایی درس می دادم و شاگردام همه آدمای جاافتاده و میانسال بودند و خیلی هم جنتلمن، خانوم و آقا، کم کم باشون رفیق شدم طوری که خونه شون هم رفت و آمد پیدا کردم و دیگه از اون حالت استاد و شاگردی دراومده بودیم. یکی از اونا آقایی بود بسیار خوش مشرب و رفیق باز و دل زنده که تقریبن هر هفته یکی دو باری منو دعوت می کرد خونه شو و اکثر آخر هفته ها هم با دوستاش می رفتیم کوه.

یه روز ما رو برداشت برد پیش یکی از دوستاش که می گفت داستان زندگیش خیلی جالبه و می خواست که اون دوستش خودش داستان زندگیشو برام تعریف کنه که من اگه تونستم از روش یه فیلم بسازم. -آخه من گاهی فیلمکی هم می سازم، البته بیشتر برا دل خودم-

دوستش یه آقای میانسال پنجاه، پنجاه و پنج ساله ای بود که یه کارخانه ی کوچولویی داشت بین کرج و هشتگرد و خودش هم ساکن مهرشهر بود. اونروز رفتیم خونه شون. آقاهه اول یه کم طفره رفت و با اصرار دوستم بالاخره شروع کرد به تعریف کردن. می گفت تقریبن سی سال پیش رفتم خواستگاری یه دختری از یه خانواده ی متوسط و اونا هم با اینکه اون موقع وضع مالی خوبی نداشتم قبول کردند و ما با هم ازدواج کردیم، زندگی خوبی داشتیم و سه تا بچه هم داریم، من عاشق زنم بودم و اونم انصافن توی زندگیمون چیزی کم نذاشت و عاشق من و بچه ها و زندگیش بود. تا اینکه دو سال پیش رفتار زنم مشکوک شد و گاهی دیر وقت برمی گشت خونه با اینکه قبل از اون هیچ وقت عادت نداشت که دیر بیاد، دیگه نسبت به زندگیمون بی میل شده بود و به من و بچه ها نمی رسید و... دیگه خسته شده بودم از این اوضاع.

می گفت یه روز که برگشتم خونه زنم اومد و یه قرآن و یه چاقو گذاشت جلو روم و گفت به این قرآن قسم که توی این بیست و هفت، هشت سالی که زنت بودم حتا یه لحظه ام فکر خیانت بت به ذهنم خطور نکرده ولی من قبل از اینکه زن تو بشم عاشق یه پسری بودم و اونم منو دوست داشت و قرار بود با هم ازدواج کنیم اما اون به اجبار خانواده ش با یه دختر دیگه ازدواج کرد و فرستادندشون خارج، ولی حالا بعد از مرگ پدر و مادرش زنشو طلاق داده و برگشته ایران و اومده سراغ من. منم هنوز خیلی دوستش دارم و نمی تونم بت قول بدم که از این به بعد بت خیانت نکنم، تورو به این قرآن قسم که یا با این چاقو منو بکش یا طلاقم بده برم باش ازدواج کنم چون نمی خوام به تو خیانت کرده باشم و از یه طرف هم نمی تونم رو دلم وعشقم پا بذارم.

می گفت همه ی دنیا خراب شد سرم یهو، دیگه نمی دونستم چیکار کنم؟! آخه من عاشقش بودم و همه ی زندگیم به امید اون ساخته شده بود، خیلی با خودم کلنجار رفتم، می دونستم وسوسه ی نفس اونقدر قوی هست که اون نتونه خودشو در مقابلش حفظ کنه و می دونستم نمی تونم خیانتشو تحمل کنم، می ترسیدم، می ترسیدم نکنه بکشمش و بعد بشینم یه عمر حسرت بخورم که چرا کسیو که عاشقش بودم کشتم.

می گفت بالاخره تصمیمو گرفتم طلاقش دادم و خودم براشون عروسی گرفتم، هنوزم با هم رابطه داریم، خیلی وقتا خودش و شوهر جدیدش میان خونه مون مهمونی و همیشه هم ازشون به بهترین شکلی پذیرایی می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 22:6  توسط پاپتی  | 

چند سال پیش توی شهرستانی بودم از جایی رد می شدم که دست بر قضا دعوا مرافعه ای راه افتاده بود و مردم جمع شده بودند. از سر کنجکاوی ما هم قاطی جمعیت شدیم که ببینیم چه خبره؟ یه پیرمرده با یه پسر جوونه ی تنومند دعواش شده بود و مردم داشتن میانجیگری می کردند بین این دو که خدای نکرده کاری دست خودشون ندن. پسره آتیش تندی داشت و هی فحش و بد و بیراه نثار زن و بچه و اموات پیرمرده می کرد و از دست مردم فرار می کرد و به پیرمرده حمله می کرد و پیرمرده بنده ی خدا که معلوم بود آدم دعوایی نیست و از بد حادثه افتاده توی این مرافعه یه گوشه کز کرده بود و هیچی نمی گفت.

یه لحظه پسره از دست میانجیگرها فرار کرد و به پیرمرده حمله کرد و دوباره مردم گرفتندش، کفری شده بود داد میزد: "ولم کنید من یا شکم اینو سفره می کنم، یا خودمو می کشم."، توی این هیر و ویر پیرمرد با خونسردی تمام برگشت گفت:"خب، خودتو بکش!".

یهو انگار یه پارچ آب سرد خالی کردن رو جوونه، زد زیر خنده و مردم هم خنده شون گرفت و پسره رفت روی پیرمرد رو بوسید و عذرخواهی کرد. خیلی حال کردم خونسردی پیرمرده و جواب به موقع اش ماجرا رو به سود خودش تموم کرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:22  توسط پاپتی  | 

توی این روزای انتخابات بازار نظرسنجی ها هم گرم بود خیلی وقتا گوشه و کنار خیابون جلوی آدمو می گرفتند که فرم نظر سنجی رو براشون پر کنیم.دیروز دم ظهری داشتم می رفتم شرکت که یکی از همین خانومای نظر سنج یه برگه رو گرفت جلو روم که پرش کنم. سرمو بلند کردم که بگم بی خیال من بشه. وای! جمال رویش رشک ماه تمام! جل الخالق! خدا چی آفریده؟!! چقدر زیبا بود این دختر؟! زبونم نچرخید بگم نه!همینطور که داشتم برگه رو پر می کردم همش به این فکر بودم که یه جوری سر صحبتو باز کنم باش. یه چند جایی چند تا سوال پرسیدم درباره ی نحوه ی جواب دادن ولی خیلی افاقه نکرد تا اینکه دلو زدیم به دریا و بش گفتم کمکش کنم، هی از اون انکار و از ما اصرار که دیگه قانع شد. بش گفتم بیاد با هم بریم شرکت، سی چل تایی از اون برگه ها مونده بود، گفتم می ریم اونجا تا شما یه استراحتی بکنی من همه ی اینارو دادم به همکارا جواب دادن، همکارای منم از همه قشری با همه سوادی از سیکلم تا دکتران و از تیپ سیاسی هم از چپ و راست و بالا و پایین و وسط و پشت سر و جلو رو و ... هستن و یه جامعه ی آماری خوبن که ساخته شدن برا همین نظر سنجی ها. قبول کرد و رفتیم شرکت. برگه هارو دادم به همکارا و سفارش کردم که دقیق جواب بدن و خودم اومدم نشستم ور دل خانوم. تبارک الله! مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش! اون حرف می زد و من مبهوت زیبایی او. الله اکبر از این همه زیبایی!هی خدا خدا می کردم همکارا لفتش بدن و برگه هارو دیر بیارن که من بتونم بیشتر از این زیبایی بهره ببرم. خداییش راست می گن که نظر کردن به زیبایی نور چشمو زیاد می کنه! دیگه داشتیم با هم عیاق می شدیم که نمی دونم این حس لعنتی از کجا اومد؟ نمی دونم چرا؟ ولی یهو دلمو زد! دیگه نخواستمش! خودمم نفهمیدم چرا ولی حس کردم دیگه نمی خوام بیشتر ببینمش! عجیبه ها!!

نمی دونم تا حالا برا شما هم پیش اومده یه چیزیو با تمام وجود بخواین بعد توی یه لحظه دیگه نخواینش؟! خودتونم نفهمید چرا؟ مثل اینکه توی یه مسابقه ی دو وقتی از نفر دوم حداقل ده متر جلوتری و یک دو متری هم به خط پایان مونده یهو بی خیال اول شدن بشید و واسید تا همه از شما رد بشن و به خط پایان برسن؟! نمی دونم چرا ولی من اینطوری شده بودم؟!

برگه هارو که یکی یکی همکارا آوردن دادم بش و بدون اینکه قراری بزارم برا بعد یا اینکه حتا شماره ای چیزی بش بدم ازش خداحافظی کردم وراهیش کردم بره. خودشم تعجب کرده بود! حالا چه فکرایی هم درباره ی من می کنه؟ بماند!

نمی دونم چرا ولی با اینکه تمام سلولهای بدنم می خواست که بیشتر باش باشه بیشتر از صورت زیباش لذت ببره ولی نخواستم اصلن دست خودم هم نیود انگاری!

خب... می خواین بگین دیوونه ام؟ آره! آره هستم! مریضم؟!! آره!.. آره! این که گفتن نداره! چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.

ای بابا!!... این نیز بگذرد!....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 15:4  توسط پاپتی  | 

یک، دو سال پیش، شش، هفت ماهی من ماموریت کیش بودم. یه حاجی بود اونجا از برادران بسیار حزبل ذوب در ولایت که یه شرکت مخابراتی داشت (شاید تصادفن بشناسید).دفتر ما در همسایگی حاجی بود و بنا بر بعضی روابط شغلی دمخورش شده بودیم به اجبار. حاجی چند وقتی بود که دنبال یه مهندس خوب مخابرات می گشت که یه سری از کارای مخابراتی رو توی اون شرکت انجام بده ولی خب، با حقوقی که حاجی می خواست بده، هیچ شیر پاک خورده ای حاضر نمی شد که خونه زندگیشو جمع کنه بیاره کیش. این شد که حاجی برا یکی از دوستاش که توی دوبی شرکت مخابراتی داشت پیغام فرستاد که یه مهندس خوب هندی یا فیلیپینی براش بفرسته، اونم یکی از مهندسای خوب فیلیپینیشو فرستاد این ور آب. این خانم مهندس (راستی این مهندسه خانوم بود) از اون فیلیپینی های ریز نقش تو دل برو بود که با همون نیگاه اول دل حاجی رو که خودش یه زن توی تهران و یه زن توی کیش داشت و خانوم منشی هم در صیغه شان بود، برد و حاجی تصمیم داشت در کلکسیون عیالات متحده اش یه خانوم فیلیپینی هم اضافه کنه. البته با دو برابر حقوقی که خانوم توی دوبی می گرفت، حاجی بدجوری سر کیسه رو شل کرد.

روز اول کار خانوم مهندس، من توی دفتر خودمون نشسته بودم که یهو حاجی پرید تو که پاپتی بیا ببین این نامسلون چی می گه. _خانوم مهندس غیر از انگلیسی تا حدودی هم عربی می دانستند و حاجی هم کمی عربی می دانست و این شده بود زبان محاوره ای بینشون_

گفتم: حاجی! چی می گه؟

_ زنیکه بی چشم و رو از من مشروب می خواد.

_ خب، حاجی توی عربی به هر نوشیدنی ای مشروب می گن. یه پیاله آبی، چیزی می گفتی بدن دستش.

_ نه! توی یخچال پر رانی و دلستر و کوفت و زهر و ماره. هر چی بش می دم میگه نه مشروب. شراب می خواد زنیکه ی کافر.

با مارمولک بازی تمام بش گفتم: خب، بش می دادی طفلی شراب می خواسته دیگه.

حاجی کفری شد و زد بیرون. آخر شب که دیگه داشتیم می رفتیم سی خودمون باز حاجی پرید تو و داد و هوار راه انداخت که " این خیال کرده اینجا هم بلاد کفره از من دیسکو می خواد میگه می خوام برم برقصم"

دیگه نتونستم جلو خنده مو بگیرم، زدم زیر خنده و گفتم: بابا حاجی کوتاه بیا بنده ی خدا از کجا بدونه اینا اینجا غدغنه؟! خیال کرده اینجا هم اسلامشون مث اون عربای دیوثه!!! (حال کردید آفتاب پرست صفتی رو؟!!!!)

نشستم برای جناب حاجی خان توضیح دادم که اینا اینجوری بزرگ شدن، اصلن تو رگشونه، نمی تونن دنیا رو بدون رقص و شراب فرض کنن آخه تا حالا محدودیتی نداشتند و .... از این حرفا، تا اینکه حاجی خام شد و قرار شد من به انگلیسی برای خانوم مهندس توضیح بدم که اینجا دیگه از این حرفا نزنه و رقص و شراب اخه و چیز بدیه و ... خانوم هم ناچارن پذیرفت.

یک، دو هفته ای که گذشت حاجی بد جوری هوس وصال و دستبوسی آستان خانوم مهندس کرده بود و بالاخره در یک اقدام انتحاری پیشنهاد صیغه رو داده بود. یه روز سر ظهر خانوم مهندس گریه کنان اومد پیش من که آقای رییس خیال کرده من جنده ام و به من پیشنهاد سکس داده و من دیگه نمی تونم ایران بمونم بر می گردم می رم همون دوبی. پشت بندشم حاجی اومد، پریشون، می گفت: آخه اینا چرا اینطوری ان؟ نه به مشروب خوردن و رقصیدنشون با مرد نامحرم نه به اینکه از پیشنهاد شرعی صیغه ناراحت می شن. حق دارن شرعیه بشون نمی چسبه! حتمن باید گناه کنن که بشون حال بده؟!! اینا همه شون جنده ان آدم نمی شن!!

بازم ما در نقش آب روی آتیش باید عمل می کردیم، باز توضیح دادیم بابا اگه اینا مشروب می خورن، چه می دونم به قول شما می رقصن با مرد نامحرم، این فرهنگشونه، جنده که نیستن! اصلن هم به این فکر نمی کنن که هر شب بغل یکی باشن، اینام آدمند و برا خودشون قواعدی دارن، اینا هم می فهمن خیانت چیه، می فهمن هرزگی گناهه، می فهمن.... حاجی آروم شد و افتاد به التماس کردن " پاپتی! تورو خدا، هر کاری بخوای برات می کنم نذار بره، اصلن بگو اگه بخواد براش مشروب هم می گیرم، اصلن خودم براش هر شب بساط رقص جور می کنم نذار بره، برو باش حرف بزن، برو از خر شیطون بیارش پایین، بش بگو حاجی قصدش خیر بوده نمی خواسته توهینی کنه بش بگو بد برداشت کرده و ....

خواستم برم بش بگم ولی فکر کردم، بهتره بره، نرفتم.

فرداش خانوم مهندس بار و بنه شو بست و رفت دوبی و دیگه برنگشت.

پ.ن.۱- می فرماد" آنچه شیران را کند رو به مزاج/ احتیاج است احتیاج است احتیاج" مطمئنن اگه اون خانوم منشی هم احتیاج نداشت که روزیش تامین بشه و یا احتیاج نداشت که سایه ای روی سرش باشه هیچوقت اونم صیغه ی یه مرد دو زنه نمی شد.

پ.ن.۲- راحله خانوم من نگفتم اینا هر شب بغل یکی میخوابند گفتم اینا هم نمی خوان هر شب بغل یکی بخوابن.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 1:51  توسط پاپتی  | 

خواندم: و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

گفت: قول میدی؟

گفتم: چه قولی؟

گفت: قول بده تا ابدیت نارونم باشی.

گفتم: قول، قول مردونه.

خندید و نارونش شدم. تا که یه روز اومد توی دستش یه تبر با اهرم سنگ.

گفتم: تو بگو.

گفت: نه! اول تو.

گفتم: آخه... آخه من نمی تونم.

گفت: خب... خب من اول می گم.

گفت: خداحافظ. و روشو برگردوند و از خیابان رد شد. رگبار تند بارون می خورد به سر و صورتم، باد با روسریش بازی می کرد، تا اومدم بگم "خداحافظ" در مجتمعشون باز شد و رفت تو. نتونستم باش خداحافظی کنم، رفت. آژیر ماشینی که اون طرفتر پارک بود زیر رگبار بارون جیغ می کشید و نور زرد سر در مجتمعشون کف خیابان خیس ولو شده بود و بارون با اشکام یکی شده بود. راه افتادم.

نارون که افتاد روی زمین از صداش همسایه ها از خواب پریدند، مادر پرید توی حیاط، چه خبرتونه؟ یواش تر. با اینکه درخت قطور و کهنسالی نبود ولی افتادنش پر سر و صدا بود. صبح که سپورا داشتن می بردنش دلم براش سوخت. سه سالی میگذره که دیگه توی حیاطمون سایه نارونی نیست که بشه زیرش نشست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:50  توسط پاپتی  | 

یه روز توی کرج کاری داشتم و می خواستم که برگردم. سر چهارراه دانشکده ی کرج نزدیک شاعباسی معمولن سواریهای تهران می ایستند و مسافر می گیرند. رفته بودم آنجا که سوار بشوم و برگردم تهران، منظره ی جالبی بود یکی از رانندگان سواری بلند داد می زد: " آزادی" و مسافر می گرفت، چند قدم آن طرفتر هم یه آب زرشکی بود که برای جلب مشتری داد میزد: " زرشک". یه جورایی هم آوایی بین این دو پیش اومده بود. رانندهه داد میزد: "آزادی" و آب زرشکیه داد میزد: "زرشک". هی این داد میزد: "آزادی"، هی اون داد می زد: "زرشک". هی این داد میزد: "آزادی"، هی اون جواب میداد: "زرشک". هی این داد میزد: "آزادی"، هی اون جواب می داد: "زرشک".

زیتون در بلاگفا هم فیلتر شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 19:16  توسط پاپتی  | 

1- آقا! از این هواپیماهه که افتاد (بمب گذاری شده بود) چرا هیچ خبری نمی دن؟ کی توش بوده؟ چرا خیلی مانور نیومدن روی سقوطش؟ عجیبه ها! آدم یواش یواش شک می کنه.

2- انتخابات شورای شهر و خبرگان هم شده سوژه ای ها!! عموی پاپتی تر از ما هم شرکت کرده توی این انتخابات، یعنی کاندیدا شده، هر روز هم می فرسته سراغ ما که، آقا بیا توی این ستاد ما یه جورایی همکاری کن. و از اونجایی که بنده اصلن به اصول نظام معتقد نیستم چه برسه به انتخابات و اونم چی؟! تبلیغات برای عموی عزیز راستی ام، اینجانب به عنوان یک پاپتی اصل و نسب دار دعوت ایشان را لبیک نگفته ام تاکنون. اسم این عموی گرامی را هم نمی آورم تا خدای نکرده یهو وسوسه نشید که بش رای بدید. از طرف دیگه این روزها ابوی مشغول رایزنی های انتخاباتی و تبلیغاتی یکی از نامزدهای خر ِ ( خر=بزرگ) خبرگان رهبری می باشند و بسیار مصر که، د ِ آخه پسر بیا با حاج آقا همکاری کن و اونجا توی آقایان تو هم سری تو سرا در بیار. ما هم که جوابشان را دادیم که همان شما سری در آورده اید توی این سرا و اصلت پاپتیانه ی خانوادگی مان را به نظام فروخته اید ما را هفت پشت بس! ابوی سالهاست که رفته اند و در کسوت مدیران مملکتی به نظامی که ارثیه های خانوادگی را به گ....ا داده است خوش خدمتی می کنند و یادشان رفته که یک پاپتی نجیب زاده اند. عمو جان هم که پیروی بی چون و چرای ابوی، وارد سیاست شده اند و پا را فراتر گذاشته و رفته اند با این دار و دسته ی عسگراولادی و نوچه هایش راستی شده اند حداقل عموجان می آمدی شما هم مثل ابوی با این لر عصبانی (کروبی) و آن سید ژیگول (خاتمی) چپی می شدی که رویمان بیاید بگوییم شما هم عموی مایید.

ای بابا قصه زیاده و غصه بیشتر. اینم شده حکایت ما توی خانواده ی درب و داغون سیاست زده ی سیاسی کار. بعد اون وقت این پونی عزیز می گه بیا و گرل فرند دست و پا کن!!! بابا ! خانه از پای بست ویران است. من خ...ایه هم ندارم توی وب اسم واقعیمو بنویسم حالا بیام اینجا گرل فرند هم بگیرم!! می خوای راس راسی اسلامو در خطر بندازی پسر؟!!

3- راستی این ابی هم با صدای کم، زیر نور مانیتور، وسط دل شب، با رقص دود سیگار توی نور مانیتور، عجب حالی می ده ها!!!!!!! امتحان کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 1:3  توسط پاپتی  | 

1- و خدا، در یک شب

یک شبِ شهوت

انسان را آفرید

و سپس در خون او جاری شد.

از دوست خوبم "وحید رنجبر"

2- دیگه عادت کردم، یعنی یه جورایی سر شدم دیگه. عادی شده گاهی همه چی قاطی بشه و نفهمم چی به چیه.

3- با یکی از دوستان رفته بودیم یکی ازاین سینماهای شهر که معمولن فیلمای خوبی هم میزاره. توی سالن انتظار همه جفت بودن از نوع دختر وپسر و فقط ما بودیم که جفت بودیم از نوع پسر خالی. توی سالن پخش فیلم هم فقط من و این دوستم بودیم که داشتیم فیلم می دیدیم و بقیه که نفهمیدم چیکار می کنن!!!! فقط گاهی بعضی صداها مزاحم فیلم دیدنمون می شد و نمی ذاشت تمرکز کنیم و بفهمیم فیلمه چیه؟!!

وسطای فیلم بود وما غرق فیلم دیدن که یهو برگشتم و دیدم همه ی پسرا رفتن یه طرف سالن و همه ی دخترا هم رفتن طرف دیگه خیلی عجیب بود! بابا اینا که تا همین الان تنگ در آغوش هم بودن چی شد په؟!!! خیلی اهمیت ندادم تا اینکه یکی از اون ته سالن داد کشید: "پا شید بیاید این ور، 110 اومده" آقا مام هول کردیم سریع تغییر موضع دادیم ولی بعدش هر چی فکر کردم خب اگه 110 هم می اومد بازم ما که کاری نکرده بودیم و تنهایی نشسته بودیم و کاری به کار کسی نداشتیم که؟!! آمما بعد از اندیشیدن طولانی یاد اون جکه افتادم که ترکه و لره می رن شکار لره ببره رو می زنه زخمی می کنه و ببره عصبانی دنبالشون می کنه ترکه در نمی ره میگه به من چه من که نزدم. دیدم خداییش یارو بیخود داد نزده بود که بریم اون ور آخه ما درست وسط دخترا بودیم. البته بعدن معلوم شد که صد و دهی هم در کار نبوده و شایعه سازی دشمنان اسلام بوده!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 14:49  توسط پاپتی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:23  توسط پاپتی  | 

آبان 1385

"باز دیوانه شدم من ای طبیب

باز سودایی شدم من ای حبیب"

بازم قرصامو نشسته خوردم! خدا رحم کنه! آقا! ما یه چند وقتی فکر کنم رفتیم تو استند بای. ای لعنت به این دل صاب مرده ی ما! اینم شد زندگی، خیلی دوست دارم بنویسم ولی فعلاً تعطیلم بد جوری! آخدا کرکره مونو کشیده پایین، تا رفرش هم بشم یه کم طول می کشه فکر کنم یه هفته ای بشه حداقل.

پس فعلاً یا حق

 ما را هم دعا کنید تورو مولا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 17:42  توسط پاپتی  | 

دیروز، پریروزا رفته بودم یکی از این شهرستانهای اطراف ماموریت، کارم که طول کشید به دوستم مسعود که اونجا زندگی می کرد زنگ زدم که شب برم خونه شون. معمولا خیلی وقتا به مسعود سر می زنم، از دوران دانشگاه با هم دوستیم، خانومش هم هم دانشگاهی خودمون بود و اون موقعها که می رفتن نامزد بازی، گاهی اوقات منم سرخر بودم و باشون می رفتم و نمی ذاشتم از اون کارا بکنن!!!!!!!!!!!!!!!!

مسعود پسر خوبی بود و سر براه ولی نمیدونم چی شده این چند بار اخیر که دیدمش هر بار با گرل فرند جدیده و دیگه اون حیای سابق هم توی چشماش نیست.

اون روز طرفای عصر رفتم خونه شون بنده ی خدا میترا _خانوم مسعود_ چقدر خوشحال شد چقدر تحویل گرفت هنوز ناهار هم نخورده بودند که با هم بخوریم. ناهار چی؟!! دیگه باید گفت شام.

خسته بودم گفتم برم یه دوش بگیرم خستگیم در بره بعدش شامو بریم بیرون و تا آخر شب این ور و اون ور حال کنیم.

از حموم که در اومدم دیدم میترا توی سالن زیر کورسو نوری که از ناکجاآباد می آمد نشسته داره کتاب پرورش زنبور عسل!!!!!!!!!!!!!! می خونه!! و مسعود هم توی اتاق پشت کامپیوتر نشسته داره با یه دختره چت می کنه. کف کردم، بابا روابط زناشویی!!! رفتم پیش مسعود، گرم چت بود، می گفت همین الان مخ زدم داشت شماره می داد. میترا هم اومد و دید داره چت می کنه ولی نفهمید با کی؟ من رفتم توی سالن که سشوار مشوار بگیرم و تعقیبات بعد از حموم بجا بیارم قربتن الی الله!!! که تلفن مسعود زنگ زد و مسعود هم شروع کرد به بلند بلند حرف زدن با یارو، نگو دختره س!! میترا هم فهمید، وای اگه بدونین چه قیامتی شد؟!!!!

هیچوقت میترا رو اینقدر قاطی ندیده بودم، داد می زد و عربده می کشید و ظرف می شکست که کثافت! خائن! ک...کش!! دیوث! و هر چی از دهنش در می اومد می گفت به مسعود.

منو می گی؟!! عجب گهی خوردم ها! چرا من اومدم، نمی دونستم چیکار کنم؟! همین الان برگردم؟! برم بیرون؟! نچ آخه من گناه دارم بابا توروخدا کوتاه بیاین الانه اشکم در میاد می مونم رو دستتون. هیچی شدیم سوپرمنو میترا رو گرفتیم بردیم توی حیاط و نشستم باش حرف زدن که حالا اون یه غلطی کرده تو کوتاه بیا و یه کم سعه ی صدر داشته باش و این کوفت و زهرمارا. حالا خودمم می دونستم دارم پرت و پلا می گم بابا شوخی نیست که پای خیانت در میونه!

القصه ماجرا با مراسم رسمی گه خورون مسعود تموم شد. ولی داستان همچنان ادامه دارد... داستان خیانت ها.

توی این دعوا یه جمله ی جالب گفت میترا به مسعود، که خوشم اومد، گفت: "همکاسه ایم با هم، بلیسی می لیسم، بخوری می خورم، بشکنی می شکنم، خیانت کنی خیانت می کنم." یاد یه جمله ی زن عموی سابقم افتادم که می گفت تو بک گراند هر زن هرزه ای یه مرد هرزه وجود داره. با خودم گفتم طفلی خبر نداره چند بار دیگه هم خیانت هایی با عمق فاجعه ی بیشتر بش شده!! من همون جایی که میترا داشت کتاب زنبورداری می خوند، اونم توی اون وضعیت، با اینکه رشته ی دانشگاهی و موقعیتش و اینا اصلا ربطی به زنبور نداره فهمیدم زندگی شون تموم شده ولی شاید جبری باشه که مجبورن با هم باشن؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:15  توسط پاپتی  | 

چند وقت پیش مراسم ازدواج یکی از دوستان دعوت شده بودم، حسابی به سر و وضع خودمان رسیدیم و کراوات ایتالیایی مشدی هم بستیم و دو، سه شیشه ادکلن هم به سراپای خودمان خالی کردیم و ریش طویل و عریضمان را روغنی زدیم و شیک و پیک رفتیم مراسم.

جای شما خالی بساطی بود ها!! آی رقصیدیم، آی رقصیدیم!! و آی ...

خلاصه یک، دو ساعتی که گذشت، توی اتاق حجله می خواستند از مراسم عقدکنون هم فیلم و عکس داشته باشند، آمما یه مشکل کوچولو وجود داشت، اونم اینکه خطبه ی عقد در محضر خوانده شده بود و آقا را هم دعوت نکرده بودند که بیاید و صوری عقدکی بخواند و اینها هم فیلم بگیرند. این شد که کاسه ی چه کنم چه کنم گرفتند دستشون و دوره افتادند توی مهمونا که آقا یکی رو گیر بیارید که بیاد و این مراسم صوری رو اجرا کنه.

چشمتون روز بد نبینه، نمی دونم کدوم خدا خیر نداده ای منو پیشنهاد داده بود. این شد که عروس و داماد و فک و فامیل ریختن رو سرم که تو اصلن زاده شدی برا این کارو اصلن به قیافت خیلی میاد که خطبه خون باشی و ...

مارو میگی ؟! چیکار کنم؟ مگه می شد در رفت از زیرش؟ بابا من نمی تونم. اصلن بلد نیستم. بی خیال شید. آخه تابلوه همه می فهمن که من این کاره نیستم. ای بابا....

تو گوششون نرفت که نرفت. مجبور شدیم تیپی و که چند ساعتی طول کشیده بود بش دست پیدا کنم و خیلی وقت صرف انتخاب رنگ کراوات و رنگ پیرهن و ... کرده بودم بهم بریزم. کراوات مراوات تعطیل، یه پیرهن سفید یقه آخوندی هم نمی دونم از کجا سبز شد پوشیدن تنمون و شدیم حاج آقا خطبه خون. یه دفتر دستکی هم از این یاروی صاب تالار گرفتن و دادن دستمون که مثلن دفتر ازدواجه.

یه صندلی هم گذاشتن وسط جماعت نسوان، اطراف عروس و داماد( البته اینجای داستان بهترین جای داستان بود) و ما نشستیم و چشمارو بستیم و شروع کردیم: "النکاح سنتی... و الخ"

بعد از تموم شدن خطبه ی عقد ناز فرمودن سه باره ی عروس خانوم، چشم که باز کردم دیدم، آشناها روده بر شدن افتادن کف سالن، نگو خیلی طبیعی بازی کردم. بابای این دوستم اومد طرفمو یه سکه ی فکر کنم تمام بهار بود به طرفم دراز کرد که بگیر دمت گرم آبرومونو خریدی، هی از اون اصرار از ما انکار. آخه چیکار کرده بودم مگه؟ خب، بعد از کمی ناز کردن بنده، باباشم بی خیال شد و با لبخندی که معلوم بود از خوشحالی رد کردن من بود، سکه رو دوباره گذاشت تو جیبش.

آخ!!! کاش می گرفتم ازش ها!!! همونو دوباره می دادم هدیه به پسرش. کی به کیه؟ حالا چیکار کنم برا هدیه این زوج خوشبخت؟ ای دل غافل.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:10  توسط پاپتی  | 

این روزها متاسفانه هر جایی که می نشینیم همه با شعفی خاص از زهرا امیرابراهیمی و فیلم پورنوی او حرف میزنند. خواستم بگم یعنی همه ی ما پاکیم؟! که درباره ی یه بنده ی خدای دیگه همینطور نسنجیده نظر می دیم حالا بر فرض این فیلم واقعا فیلم خانم امیرابراهیمی باشد، بابا بخدا دین ما یکی از اصول اولیه ش عیب پوشیه. چرا هر جا می ریم داد میزنیم که فلان و فلان.

اولن که این فیلم خانم امیر ابراهیمی نیست. خب خدا آدمای شبیه هم زیاد داره. ثانین فرض همون زهره شوکت باشه میگن زمان مولا علی زن زنا کاریو می خواستن سنگسار کنن همه داد و بیداد می کردن که زانیه باید به سزای عمل بدش برسه و می خواستن هر چی زودتر سنگسارش کنن مولا فرمود صبح آفتاب نزده همه با پوششی روی صورتشون بیان که زن رو سنگسار کنن مردم که آتیششون تند بود قبول نکردن تا اینکه مولا فرمودند مصلحت این است. همه رفتن و فردا آفتاب نزده با نقاب اومدند و هر کدوم هم با کوله باری از سنگ ه به خیال خودشون ثواب بیشتری ببرند. مولا بعد از اینکه همه جمع شدند فرمودند " هر کس که در بین شما خود را مستوجب این عقوبت نمی داند بماند و هر کس خود را خاطی می داند برود " چهره ها هم که معلوم نبود همه رفتند جز مولا علی و دو فرزندش حسنین.

آره اگه پرده ها بیفته خیلی از ما ها هم مستوجب همینیم چرا پرده دری می کنیم و آبروی بنده ی خدا را می بریم. وای بر ما که خود را مسلمان می دانیم به فرموده ی مولا " اگر مرد مسلمان از غیرت این ماجرا دق کند رواست." بخدا همه ی ما مسوولیم.

اونقدر غمگینم که نمیتوانم درست هم انشا کنم. ببخشید!

دوست خوبم فرهاد ابوالفتحی هم درباره ی این مطلب، زیبا نوشته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 22:54  توسط پاپتی  | 

بیشتر شبیه یک خواب بود، هنوز هم گاهی فکر می کنم شاید خواب دیده باشم و اشتباها به جای یک خاطره در ذهنم نقش بسته. چند روز پیش که تصمیم گرفتم این خاطره را بنویسم به مهدی که در این خاطره حضور دارد زنگ زدم و مطمئن شدم که واقعا اتفاق افتاده است.

داستان مال وقتی است که دانشجو بودیم و خوابگاه نشین. یک شب طبق معمول سیگار ما تمام شده بود و دست بر قضا شب زمستانی سردی هم بود و ساعت حول و حوش 3 نیمه شب. بعد از کلی کلنجار رفتن با هم قرار شد من و مهدی برویم و از دستفروشانی که میدان نزدیک به خوابگاه سیگار بخریم و بیاوریم. خوابگاه ما تا این میدان مذکور تقریبا نیم ساعت پیاده راه بود، خوابگاه ما در محله ای پایین شهر و بی امکانات بود. راه افتادیم و به میدان رسیدیم، طبیعی بود که آن موقع شب، در آن سوز و سرما و برف هیچ دستفروشی نباشد، بنابراین تصمیم گرفتیم که کوچه های اطراف را هم چرخی بزنیم شاید مغازه ای باز باشد و ما بتوانیم سیگار بخریم و ببریم جمعیتی را از خماری بی سیگاری در بیاوریم. کوچه های تاریک و تنگ پایین شهر آن شب تاریک تر و تنگ تر به نظر می رسید و هر چه جلو تر می رفتیم در آن تاریکی بیشتر گم می شدیم. نا گهان ته یک کوچه ی بن بست بسیار تنگ که شاید عرض شانه ی دو نفر هم پهنا نداشت نور مغازه ای سوسو میزد، خوشحال داخل کوچه شدیم و به سمت مغازه رفتیم. مغازه ای بسیار ابتدایی که چند گونی نخود، لوبیا و تخمه دم در بود و بیشتر به بقالی های 40، 50 سال پیشتر می مانست و فروشنده ای پیر و فرتوت که ما را متعجب کرده بود که آن موقع شب این پیرمرد ته یک کوچه ی تنگ و بن بست به چه امیدی پشت دخل نشسته است. سیگار را گرفتیم و برگشتیم.

بعد از تعریف کردن ماجرا برای دوستان، آنها که بیشتر آن اطراف را می شناختند می گفتند که اصلا همچون کوچه ای در این محله نیست، ما که باور نکرده بودیم تصمیم گرفتیم که فردا ببریم ونشانشان بدهیم.

فردای آن شب، ما همه ی آن محله را زیر و رو کردیم اثری از کوچه و پیرمرد و بقالی اش ندیدیم که ندیدیم.

هنوز هم گاهی فکر می کنم شاید خواب دیده باشم و اشتباها به جای یک خاطره در ذهنم نقش بسته.

پ.ن.1- آقا اگه سیگار می خوای _ کارد بخوره توی ریه ات_ نکش، صبر کن چند ساعت دیگه صبح می شه برو بخر، اونقدر بکش تا جونت درآد.

پ.ن.2- من هرگز نتوانستم با مساله ی جن و پری کنار بیایم و قبولش کنم. شما چطور؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 21:42  توسط پاپتی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:22  توسط پاپتی  | 

مهر 1385

"فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس" خواجه ی شیراز

 

یکی از دوستان که در دانشگاه امیرکبیر درس خوانده، از دوران دانشجویی خاطره ای تعریف می کرد که دیدم خوشمزه است اینجا هم به مناسبت رمضان بنویسم. البته راوی این حکایت را سالها پیش در همان دوران دانشجویی روایت کردند بر جناب ما!

می گفت: ماه رمضان شده بود و هر شب دم سحر آخوند دانشگاه به همراه یکی، دوتا از این، از آش داغتر ها، دم در اتاق ها می آمدند و سر می زدند اگر کسی خواب بود بیدارش کنند و همه را هم دعوت می کردند که اذان بیایند مسجد نماز جماعت بخوانند. از این فعالیت های به اصطلاح خداپسندانه! و با احساس نورانیت بیش از حد در حوالی کله! البته هر چقدر هم که تلاش کنند به پای هاله ی "یارو" نمی رسد این نورانیت، بس که این هاله نورانی است.

الغرض ادامه می داد که: ما هم از همه جا بی خبر، وسط شبی با دوستان هوس کردیم که عرق سگی ای را که چند وقتی بود جاساز کرده بودیم به نوش مبارکمان برسانیم. چند پیکی زده بودیم و حسابی لامصب، کله ها را گرم کرده بود و پیک چهارم یا پنجم را بلند کرده بودیم به سلامتی رهبر! که در اتاق باز شد و حاج آقا کله ی مبارکشان را داخل آوردند و ما هم همانطور پیکها بالا، خشکمان زد، طفلک حاج آقا هم جا خورده بود و نمی دانست چه کار کند؟ اما خیلی سریع عذرخواهی کرد که مزاحم شده و در را بست.

ما هم که عیشمان کوفتمان شد. آلات جرم را از بالکن به دور دورا پرت کردیم و هر چی چایی خشک داشتیم ریختیم توی دهانمان که بوی زهرماریی را ببرد، ولی لاکردار مگه می رفت این بوی لعنتی! و شیشه های ادکلنمان را تا ته روی خودمان و در و دیوار خالی کردیم.

همه فاتحه ی درس و دانشگاه را خواندیم و داشتیم خودمان را آماده می کردیم که برای خانوده چه توجیحی بیاریم وقتی اخراج شدیم؟ معلوم بود که حاج آقا با دیدن این اوضاع، حتما به صبح نکشیده اخراجمان می کند و با این سابقه هم دیگر حتا در ایران نمی شود زندگی کرد. اخراج از دانشگاه به خاطر شرب خمر. خدایا عجب بی آبرویی شد ها؟ ای خاک بر سرت کنند پسر که آنقدر خنگی که به حرف این بچه های کودن نشستی ماه رمضانی وقت سحر عرق خوری!

خودمان را سپردیم دست سرنوشت.

فردایش هر لحظه منتظر بودیم بیایند و بریزند و ببرندمان بیاندازندمان بیرون. فردا، پس فردا، پس پس فردا، یک هفته بعد، یک ماه بعد، هیچ خبری نشد.

"یعنی چی؟ بابا ما مجرمیم یکی یه چیزی بگه! مردیم اونقدر از سایه ی خودمونم ترسیدیم و هر شب خواب دیدیم زدند انداختمون زندون، با فضاحت!" اینها را با خودشان می گفتند، آن روزها.

خلاصه حاج آقا مرام به خرج داده بود و شتر ندیده بود گویی!

البته اگر داستان ما فیلمنامه ی تلویزیونی می شد باید الان می گفتم که این اراذل و اوباش آقایان رفقا! از اینجای داستان به بعد آدم می شوند و مسجدبرو و مرید حاج آقای مکارم اخلاق! می شوند. چند وقت بعد هم می افتند به نصیحت کردن برادرشان که از ماست بندی با نان حرام و عرق جبین (نه عرق سگی!) به برج سازی و دبدبه وکبکبه ای رسیده، اما نه! آنها همان اراذلی که بودند ماندند و از موقعیت استراتژیک خودشان هم عقب ننشستند، به کوری چشم ضرغامی با این تلویزیونش!

این دوست ما که خاک بر سر گدا گشنه، هنوز هم عرق سگی می خورد و دلش نمی آید پول خرج کند و دست کم ودکایی بخرد! الان به مدد ملبس شدن به لباس فاخر ریا و مشغول شدن به شغل شریف دستمال کشی، یکی از مدیران متعهد! بلندپایه ی مملکتی است که یادش هم رفته هم پیاله ی کی بوده؟

روایت اول: "الریا افضل العباده"

روایت دوم: "الریا مفتاح کل الامور فی کل الایام"

روایت سوم: روایت سوم می گوید که روایت دوم از روایت اول صحیح تر و اقرب به ذهن، به نظر می رسد.

پ.ن.: بنده ی پاپتی از پشت کوه آمده، که آن زمان این روایت ها را نشنیده بودم- و گویا در کتب خطی سده ی هفتم منقول از شیخ صدوق باشد- همچنان پاپتی گذران زندگی می نمایم و با آنکه رتبه و معدل و هر کوفت دیگرم از ایشان -دوست گرامی!- چه دبیرستانی، چه دانشگاهی و چه پسا دانشگاهی، بیشتر بوده فلذا به شغل سماق مکیدن نایل آمده ام.

ما چند روزی مسافرت می رویم مسافرت، لکن در آنجا می خواهیم از اینترنت بدور بوده و یک چندی بیاساییم، از اینرو فعلا چند روزی را نخواهیم نوشت، گرچه به کسی هم بر نمی خورد که ننویسیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 18:52  توسط پاپتی  | 

امروز نم بارانی که گرفت هولی تاکسی گرفتم .

- آقا فردوسی؟

- بفرمایید!

مسافر نداشت سوار شدم. جلو نشستم که کسی هم پهلوم نشینه. حوصله نداشتم الکی درگیر بحثای بعضیا بشم که تا یه گوش مفت پیدا می کنن تازه شروع می کنن از گرونی و چه می دونم این کوفت و زهر مارا حرف می زنن. کمی که جلوتر رفتیم چند نفر دیگر هم فردوسی گفتند و خواستند که سوار بشن ولی سوارشون نکرد.

- آقا چرا سوارشون نمی کنی؟ اونا هم که فردوسی میرن.

- ول کن بابا! حوصله شونو ندارم.

تعجب کرده بودم. یعنی چی؟ خب چرا منو سوار کرد؟ نکنه خیالی داره؟ نه بابا! بهش نمی آد. تازه شم اولن که من ناسلامتی مردم پس چه خیالی؟ ثانین تو این شلوغی خیابونا چی کار می خواد بکنه مگه؟ نمی خورتم که؟ فوقش بخواد دزدی مزدی کنه! که به کاهدون زده!!

دلو زدیم به دریا هر چه بادا بادا!

یواش یواش سر حرفش باز شد.

- آقا درویشی؟

یعنی چی؟ چه ربطی داره؟ یعنی هر کی مو و ریشش بلند بود درویشه؟ ما رو می گی؟از سر بی حوصلگی جواب دادم:

- نه! ولی ... ( برا اینکه کش نیاد حرفاش، حرفمو خوردم.)

- شکسته نفسی می کنید. من همون موقعی که سوار شدید فهمیدم.

- نظر لطفتونه!

- درویش! چند وقتیه بد جوری کارم گیره. تورو خدا! قسمت می دم به مولا علی یه هویی بکش ما از این گیر و گرفتاری خلاص شیم. تورو مولا!

بی معرفت اونقدر سریع برید ودوخت که من خودمم نفهمیدم چی شد؟ ای داد بیداد! چیکار کنم؟ آخه من تا حالا ندیدم دراویش چطور هو می کشن؟ ولی ته دلم یه چیزی می گفت دلشو نشکنم. اون که حالا اونقدر گرفتاره که دست به دامن من سرا پا تقصیر شده شاید ای خدا هم یه کاری کرد به واسطه ی دعای.

رسیدیم مقصد و یه گوشه ای پارک کرد می خواستم پیاده شم که گفت: درویش یعنی ما لایق نبودیم؟ خیلی دلم شکست که دیدم اینطور دلشکسته اس. دست راستو گذاشتم رو سرش و آیت الکرسی رو خوندم و براش دعا کردم و زود کرایه رو دادم و از ماشین پریدم بیرون هر چی داد زد که : کرایه نمی گیرم به مولا. گوش ندادم و سریع بین جمعیت خودمو گم کردم.

پ.ن.1: اونقدر از این فیلمای معجزه بازی نشون می دن که مردم خیال کردن دیگه هر کسی تو خیابون ببینن می تونه درداشونو دوا کنه. بگذریم از اینکه اگه آدم به سنگ هم ایمان داشته باشه سنگه یه روز آخر معجزه می کنه.

پ.ن.2- خدایا به حق مولام علی تو این ماه مبارک درد این ملت رنج کشیده رو چاره کن!

پ.ن.3- دوس داشتم اونجا یکی از این مسوولین مملکت بودند و می دیدند که مردمشون از فشار زندگی به چه چیزایی دارن متوصل می شن. مردمی که کشورشون جز ثروتمند ترین کشورای دنیا از هر نظره.

پ.ن.۴- آقا مسعود پرسیده بود این چیزایی که می نویسم واقعیند یا نه؟ آره آقا مسعود همه ش اتفاق افتاده.

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:14  توسط پاپتی  | 

سکوت اولین صدایی بود که آفریده شد و زیباترین صدا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 0:39  توسط پاپتی  | 

قبیله ی تنهایی من

من و خیال تو و یاد تو و آرزوی تو و ... شاید هم من نه، تو

 

خیلی بده که آدم 27 سالش بشه و هنوز توی رویای ملکه ی آرزوهای 18 سالگیش باشه؟

خب می دونم که دیگه خیلی پیر شدم برا عشق بازی و عاشقیت و خوب هم می دونم که اون الان دیگه نیست رفته ینگه ی دنیا و یه زندگی ای بدون حتا ذره ای یاد من برا خودش راه انداخته ولی این دل بی پیر لامصب هنوزم دلش گیره گرفتاره.

آخه از وقتی که رفته دیگه نتونستم، یا شاید هم دیگه نخواستم که عاشق بشم و عاشقیت کنم. یه جور مازوخیسم دیگه! خداییش تو این سه، چهار ساله هم شاید همش فکر می کردم بر می گره ها، ولی نه! یک سالی میشه که آب پاکی رو ریختم رو دلم که دل خوش نکنم که اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی آد.

ولی نمی دونم چرا دیگه دل ودماغ عشقولانه بازیو ندارم با اینکه پا داده بعضی وقتا که عشق تازه ای دست و پا کنم ها. ولی بد جوری احساس پیری به سرم زده و دیگه دست و دلم به این قرتی گیری ها نمی ره! البته قرتی گیری که نه! نمی دونم فکر می کنم دیگه برا من دیره، زشته، چه می دونم یه چیزی تو همین مایه ها؟

ولی یه چند وقتیه بد جوری این دل پاپتی ما بند کرده که ... .

بی خیال بابا! این نیز بگذرد!

پ. ن ۱:یکی نیست بگه آخه پاپتی غربتی تورو چه به این حرفا؟ تو اصلن می دونی عشق چند حرفه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 0:22  توسط پاپتی  | 

1- بدین شعر تر و شیرین ز شاهنشه عجب دارم

که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد

روز بزرگداشت خواجه ی شیراز، مراد اهل راز شمس الدین محمد حافظ شیرازی گرامی باد.

2- امروز هم باز خواب ماندم. بابا عجب این روزها بیخود شده. می خواستم صبح زود بروم صدا و سیمای آبدوغ خیاری مملکت چند تا طرح بدهم که قبلا با مسولینش صحبت کرده بودم ولی این شب بیداری های ما هم شده قوز بالا قوز. نه آقا باید ازاین به بعد یک کمی زودتر بخوابم تا این صبح های وقت اداری را از دست ندهم. آخ! که چقدر دلم می سوزد وقتی قراری دارم و خواب می مانم فکری می شوم که اگر رفته بودم آی چه ها می شد و چه ها می کردم، گرچه همیشه هم یقین دارم از این جلسات صد من یک غاز چیزی درنمی آید ها، ولیخب آدم است دیگر، اصلا با فکر و خیال زاده شده.

3- یک برنامه ای هست چند روز آینده که اجرای آن را به من سپرده اند از هماهنگی تا لحظه ی آخر. خداییش هم تا الان خوب پیش رفته. امروز چند تا دعوتنامه داشتیم برای چند تا از این کله گنده ها هر چی گشتم کسی نبود که این دعوتنامه ها را ببرد برساند آخر سر مجبور شدم خودم دم عصری ببرم برسانم. ماشاالله هر کدام هم یک طرف، شرق و غرب، کفری شده بودم از ساعت 2/5 تا حول و حوش 8 شب طول کشید، تازه هنوز هم نصفش مانده، باید فردا یکی از این بچه ها را خر کنم ببرد بقیه شان را بدهد به صاحبانشان.

پ.ن.1- خواب نعمت خوبی است اگر بجا و به اندازه باشد.

پ.ن.2- اگر مسوولیتی را قبول کردید توروخدا همکارها و مشاورین خوبی برگزینید که مثل من خودتان به نامه بری نیفتید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 22:21  توسط پاپتی  | 

روییده بر خاکستری یخ بسته پنج انگشت با خنجر

شیطانکی آمد سوار قصه ها را کشت با خنجر

شب مانده است و کوره راه مبهمی در پیش، بی فانوس

در هر قدم حس حضور سایه ای در پشت با خنجر

خاموش و خون آلود بر صلابه ی تاریک اهریمن

پل بسته چاک گرده ی نورانی زرتشت با خنجر

می چرخد و می رقصد از خون ناجی بی دست و بی گردن

بر روی اقیانوس مواج هزاران مشت با خنجر

وقتی که از مشرق صدای گریه ی خورشید می آید

یعنی خدا عاصی شد و دیشب خودش را کشت با خنجر

دوست خوبم "شاهین صالح"

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 23:24  توسط پاپتی  | 

هست اندر پس پرده گفتگوی من و تو         

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:45  توسط پاپتی  | 

آشنا بود صدا

مثل هوا با تن برگ

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:30  توسط پاپتی  | 

آسمان بی رنگیست این روزها که تونیستی!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:40  توسط پاپتی  | 

((آنکه می گوید " دوستت دارم" خنیاگر غمگینی است

 که

آوازش را از دست داده است.                      " شاملو "))

 چه کسی بود که مرا دوست می داشت؟

ها یادم آمد

پرنده ای بود باران خورده

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:31  توسط پاپتی  | 

و شاید این شروعی باشد نو
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:28  توسط پاپتی  | 

به نام یار

به نام مهر

به نام نامی خدا

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:27  توسط پاپتی  | 

و تو ای بغض فروخورده ی بی همرهی شب رهپویان!
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:26  توسط پاپتی  | 

جرم من

   قدم نهادنم به سرزمین او

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:25  توسط پاپتی  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:21  توسط پاپتی  |